نگــــاه خـــــدا...
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   



بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...



تدبُّر در قرآن

آیه قرآن



شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            




آمار وبلاگ





کاربران آنلاین

  • شمس
  • زكي زاده
  • بانوی مدافع حجاب
  • مدرسه حضرت فاطمه (س) سقز
  • لاله سرخ
  • انانه
  • یار مهـــدی
  • vaporl
  • محمد بهرامی


  •   حسّ تازه !   ...

     

     

    چه حس خوبیه ! وقتی آدم دوباره روزهای تحصیلی را تجربه می کنه !

    بعد از مدت ها سبک سنگین کردن تصمیم گرفتم برم و تو کلاسهای مکالمه عربی حوزه ثبت نام کنم .ی حسّ خوبی بود وقتی امروز دوباره سر کلاس نشستم . همون کلاسی که سال اول حوزه بودیم .

    جلسه دومم بود و من هنوز نمی دونستم کلاس چجوریه ، خوبه ، بده …

    اما وقتی استاد یهو پرسید : ما فعلتی(با لهجه نوشتم) و من که داشتم هاج و واج نگاش می کردم ، فهمیدم اینجا هم با کلاس های درسی دیگه فرقی نداره …مونده بودم چی بگم ، اعتراف می کنم هول شدم و گفتم : أنا، أنا،أنا …ای خدا چی بگم من !خنده ام گرفته بود .استاد گفت باید بگی :أنا ربَّة البیت ! (من خانه دارم ) …البته بماند که در طول کلاس من فقط کلمات انگلیسی را به خاطر می آوردم و حتی چند بار جواب استاد را انگلیسی دادم و این خودش باعث شد کلاس شاد و دلپذیری بشه .

    بعد شروع کردیم در مورد اشاره به اشیاء صحبت کردن ، هذا الجدار ، هذا المنضدة ، هذه البیت ، هذه النافذة …

    فقط استاد هر بار که میخواست از طلاب چیزی بپرسه تلاش می کرد اونا را به اسم صدا بزنه و گاهی هم یادش می رفت اسم هر کسی چیه و کلاس می رفت تو فاز خنده …. سیدة ….امممممم….   رؤیا هستم ؛ بله بله : سیدة رؤیا قولی …. 

    راستش امروز خیلی روز قشنگی بود و من دلم میخواد ی روز بتونم خیلی خوب مکالمه عربی داشته باشم . چون امروز فهمیدم هر چقدر که عربی قوی ای داشته باشم باز هم برای مکالمه مهارت خاص خودش را میخواد .

    موضوعات: خاطرات  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-01-28] [ 05:09:00 ب.ظ ]





      خدا   ...

     

     

    خدای مهربانم ، دلم را آرام گردان ! 

     

     

    موضوعات: درد دل  لینک ثابت



    [یکشنبه 1396-12-27] [ 10:21:00 ق.ظ ]





      بخشش   ...

    یا کریم الصّفح !

     

    هر بار که نگاش می کرد ، ته دلش خالی می شد و ی حس خجالت زدگی تو وجودش ،عمیق می نشست . باورش سخت بود اما خب اتفاقی بود که نباید می افتاد و افتاده بود . بهش گفته بود که اونو می بخشه و همه کارش را ندید می گیره به فلان شرط… قبول کرده بود ولی هر بار با نگاهش ، حس می کرد هنوز کار بدش را بخاطر داره و جلوی چشمش رژه میره …

    آدم ها بیشتر وقت ها از گناهان و اشتباهات همدیگه می گذرند اما ته دلشون هنوز ی چیزایی هست که باعث میشه اون اشتباهات را بخاطر بیارن و گاهی تو نگاه و رفتارشون خودش را نشون میده و چقدر این رفتار برای شخص مورد نظر عذاب آوره . همیشه سعی می کنه تو موقعیتی قرار نگیره که یادآوری ایام گذشته بشه و یا حتی حرفی نزنه که خاطرات طرف مقابل را زنده کنه و اون یادش بیاد واسه چه اشتباهی اونو بخشیده …

    اما خدای مهربان ما قضیه اش با آدما فرق می کنه . بنده خدا اشتباه می کنه ،اشتباهی که از دید دیگران قابل بخشش نیست اما خدا می بخشه و حتی اون گناه و اشتباه را از دفترچه اعمال بنده پاک می کنه، و حتی به روی بنده اش نمیاره . یادمه ی استاد داشتیم که می گفت : خدا کاری می کنه که حتی اون دو تا فرشته همراه انسان هم از یاد ببرن که چنین گناهی را شاهد بودند .

    به اینگونه بخشش «صفح» می گویند. خدا به همه ما توفیق توبه بده و ما را هم شامل اینگونه بخشش خودش بکنه .

    موضوعات: نکته های ناب, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-12-22] [ 08:03:00 ق.ظ ]





      تقدیر   ...

    هو الحی الذی لا یموت !

     

     

    چهل، پنجاه ساله به نظر می رسید .ی خانم به نظر دنیا دیده و زحمت کشیده! اومده بود تا تسلی خاطر بازماندگان تازه گذشته باشه . با همسر فرد فوت شده مرتب حرف می زد و دلداریش میداد . راستش از این فاصله ای که داشتم درست متوجه نمی شدم چی میگه . همسر اون فرد هم مرتب سرش را تکون میداد و گاهی هم دو تا دستش را بالا می برد و ی آمینی می گفت .

    غرق تو مکالمه این دو تا بودم و این که حالا این خانم جوون بعد از مرگ ناگهانی همسرش با دوتا بچه که یکیشون دبستانی و یکیشون سال اول دانشگاهش بود ، چکار می کنه . ناخواسته نگاهم روی خانم چهل پنجاه ساله زوم بود که دیدم به من نگاهی کرد و گفت :« سرنوشت آدما را خدا می نویسه ، بنده خدا که کاره ای نیست و دخالتی نداره، پس چرا هی بگیم چرا اینجور شد، چرا اونجور شد ، نه؟» یهو به خودم اومدم و گفتم صد البته ، بله بله …

    با این که خیلی ساده و خودمونی این حرف را زد ،اما من را به فکر فرو برد … تا چند لحظه پیشش داشتم به همین چیزا فکر می کردم . دیدم بیراه نمیگه ، آدما اگه بدونند هر چی خدا واسشون مقدر می کنه خِیره ، دیگه تو مصیبتها جزع فزع نمی کنند و راضی به رضای خدا هستند .( البته همسر شخص متوفی در عین حالی که خیلی ناراحت بود و اشک می ریخت ، اما صداش بالا نرفت و انگار مصداق حرف من میشد …)

     

     

    امیدوارم خدا هرکسی را که دچار مصیبت و سختی ای می کنه ،خودش هم بهش صبر بده .صبر در مصیبت ، صبر در برابر گناهان ، صبر در برابر نعمات و حتی صبر برای انجام عبادات .

    موضوعات: نکته های ناب, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [دوشنبه 1396-12-21] [ 09:21:00 ق.ظ ]





      شما هم به چشم و نظر معتقدید؟   ...

     

    تقریباً ده روز بود که مهمون خونه ما شده بود . تو این ده روز من هر روزم را با اون سر می کردم ، باهاش حرف می زدم و ترگل ورگلش می کردم و خلاصه ی جورایی واسم عزیز بود . اون شب دو تا خانواده مهمون ما بودند که ی جورایی هم دوست بودن هم فامیل .

    شب ،بعد از خوردن شام با خانم ها داخل آشپزخونه مشغول گفتگو و بگو بخند شدیم . راستش نمی دونم چرا دلم نمیخواست کسی متوجه اش بشه ولی خب نشد که نشد .

    از هر دری سخنی و کلامی وارد شد و آخر سر رسید به دوست جان ما ! یکی از خانم ها با لحنی که خالی از حسرت و شکایت هم نبود ،گفت آخی ما هم ی دونه مث اینو داشتیم ولیییییی خُشکییییید !!! ی لحظه همه سکوت کردیم ،بعد اون یکی گفت : فلانی؟ فردا منتظر خشکیدنش باش ! من که ته دلم خالی شده بود با ی غمی نگاهی به نازنینم کردم و گفتم نه امیدوارم اتفاقی نیفته …

    اونشب مهمونا رفتن و من مثل هر شب نازنینم را بوسیدم و چون می دونستم تشنه است به اندازه ی ته لیوان بهش آب دادم . دو روز نگذشته بود که حس کردم بوی بدی توی آشپزخونه پیچیده ،هر چی اطراف را نگاه کردم چیزی ندیدم . ی مرتبه ، چشمتون روز بد نبینه ! دیدم گل بیچاره من برگهاش آویزون شده و رنگش مثل لجن شده .

    یادم افتاد به حرف دوستم ؛ فلانی فردا منتظر خشکیدنش باش ! واااییی چقدر دردناک بود . اون حالا عضوی از اعضای خانواده چند نفری ما بود و من از دست داده بودمش (ناگفته نمونه که من همه گل های خونه ام را دخترم یا پسرم صدا می زنم ).

    حالا نمی دونم واقعاً گل نازنین من نظر خورده بود یا …

    هر چند بعد از دست دادنش یکی دیگه را جایگزینش کردم اما هنوز معتقدم که سوگلی من نظر خورده ! شماهام موافقید ؟

     

    موضوعات: درد دل, چالش  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1396-12-16] [ 12:09:00 ق.ظ ]





      واگویه های من و یکی !   ...

    همیشه این ماه که میشه ی عالمه خاطره تو دلم زنده میشن …

    انگار قصد هم ندارن تا به این زودی دست از سرم بر دارن .

    روبروش می ایستم و زل می زنم به چشماش ، ته این چشما ،ی غم بزرگی نشسته .

    باهاش حرف می زنم و یکی یکی دست خاطره هاشو می گیرم و از دلش بیرون می کشم 

    ی قطره اشک میفته روی گونه اش ، با سرانگشتم راهشو سد می کنم ،

    دستمو می گیره و میگه : دلم به اینا خوشه …

    ی لحظه ساکت میشم ، تا اون حرف بزنه ؛

    می دونم تو دلش ی دریای طوفانیه و هر لحظه ممکنه منو هم با خودش ببره .

    واژه ها یکی یکی مث تیله های رنگی رنگی می غلتن و آروم آروم میان سمت من ،

    دونه دونه می گیرم و میذارمشون توی تنگ بلوری قلبم .

    واسه یکی ،یکیشون شعر می بافم و تنشون می کنم … می دونم اونم این کارو دوست داره !

    یکی از این تیله ها رنگش با بقیه فرق داره انگار ، چون ی مرتبه ساکت میشه و زل می زنه تو چشمام 

    بهش میگم , می دونم ، می فهمَمِت ! انگار منتظر همین حرف بود …

    دستشو می گیرم و با چشمام باهاش حرف می زنم ، فقط اونه که حرفای منو می فهمه .

    این روزها کار دلم شده این … گاهی فقط و فقط اون می تونه منو آروم کنه …

    .

    .

    .

    آخرش می رسم به تو !  

     

     

    پ.ن۱: دلداری های من و خودم ،شیرین ترین لحظه هایی که دارم .

    پ.ن۲: «تو» زیباترین داشته منی ! ألا بِذِکر اللهِ تَطمَئنُ القلوب .

     

     

     

    موضوعات: درد دل, احساسی, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [یکشنبه 1396-12-06] [ 10:03:00 ق.ظ ]





      در فراق ياس   ...

     

     
    بايد از فقدان گل، خونجوش بود

    در فراق ياس، مشکی پوش بود

    ياس ما را رو به پاکی می برد

    رو به عشقی اشتراكی می برد

    ياس يک شب را گل ايوان ماست

    ياس تنها يک سحر مهمان ماست

    بعد روی صبح، پرپر می شود

    راهی شبهای ديگر می شود

    ياس مثل عطر پاک نيّـت است

    ياس استنشاق معصوميّـت است

    ياس بوی حوض كوثر می دهد

    عطر اخلاق پيمبر می دهد

    حضرت زهرا دلش از ياس بود

    دانه های اشكش از الماس بود

    داغ عطر ياس زهرا زير ماه

    می چكانيد اشک حيدر را به چاه

    عشق محزون علی ياس است و بس

    چشم او يک چشمه الماس است و بس

    اشک می ريزد علی مانند رود

    بر تن زهرا ، گل ياس كبود

    گريه كن زيرا كه دُخت آفتاب

    بی خبر بايد بخوابد در تراب

    اين دل ياس است و روح ياسمين

    اين امانت را امين باش ای زمين

    نيمه شب دزدانه بايد در مغاک

    ريخت بر روی گل خورشيد، خاک

     

    احمد عزیزی

     

    پ.ن: شهادت بانوی دو عالم، دخت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم ، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را به همه دوستداران اهل بیت علیهم السلام تسلیت عرض می کنم .

     

    موضوعات: مناسبت ها, شعر  لینک ثابت



    [دوشنبه 1396-11-30] [ 10:42:00 ب.ظ ]





      نگی که نگفتی !   ...

     هو الرزّاق!

     

    سلام همسایه !

    خدا قوت !

    بنده همسایه شما، مسجد هستم .

    حال و احوال شما چطوره ؟ اوضاع بر وفق مراد هست؟ امیدوارم که روزگار به کامتون و دلتون شاد باشه و اگر هم فکر می کنید اینجور نیست دعا می کنم اوضاع زندگیتون رو به راه بشه و قطار زندگیتون رو ریل موفقیت و خوشبختی سوت زنان به پیش بِره …

    غرض از مزاحمت این که می خواستم تا دیر نشده مطلبی را خدمتتون عرض کنم تا بعداً جای گِله و گِله گذاری نباشه !

    بعداً که میگم منظورم یوم الحسرته !

    ی چیزایی هست که فکر می کنم واستون هم جالب باشه و هم مفید !

    اول این که تو اسلام تا چهل تا خونه اون طرف تر هم همسایه محسوب میشه، بخاطر همین اول کار خودمو همسایه معرفی کردم .

    دوم این که صاحب من اشتیاق وافری به بنده هاش داره ! از کجا می دونم ؟ ازآن جایی که در حدیث قدسی فرموده : « اگر آنان که از درگاه من روی برتافتند می دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند.»

    بخاطر همین موضوع، به قدری اهمیت حاضر شدن در نماز جماعت را بالا برده که پیامبر صلی‌الله علیه و آله در این رابطه فرموده: « هنگامی که اذان نماز را شنیدی ، هر چه سریعتر به مسجد بیا ؛ اگر چه سینه خیز باشد. » 

    پس اگه ی وقت کسب و کار و مشغله های زندگی و خانواده و گرفتاری های روز مره بین من و شما را فاصله انداخته ، باید بگم که رزق و روزی دست صاحب منه و کلید آسمونا و زمین هم دست او (آیه ۱۲ سوره شوری). پس بهتره حرص زیاد نزنید و برای بدست آوردن دلش سری به خونه اش بزنید .

    خوبه بدونید که هر قدمی که به سمت خونه اش بر می دارید ، ده تا حسنه واستون می نویسه و ده تا از گناهاتون رو می بخشه و ده درجه هم مقامتون رو تو بهشت بالا می بره. تازه وقتی در کنار دیگر برادران و خواهران خودتون قرار می گیرید (در صف های نماز جماعت) دلهاتون متعادل میشن و مهربونی بین شما و اونا زیاد میشه .

    وقتی تو نماز جماعت شرکت می کنید ثواب یک رکعت نمازتون را آنقدر زیاد می کنه که حسابش از دست فرشته هاش خارج میشه .آرامشی به قلب و جونتون میده که از هر دارو و درمونی بی نیاز میشید !

    نتیجه این که دوستی و رفت و اومد با من خیلی خوب و باصرفه است ! هم به درد امروزتون(دنیا) می خوره و هم به درد فرداتون (آخرت) . ناگفته نمونه که خیلی از منافع دوستی با من تو همون روز که گفتم مشخص میشه ! کدوم روز ؟ یوم الحسرت! 

    همه اینا رو خدمتتون عرض کردم که بعداً که همدیگه رو زیارت کردیم و خدای ناکرده شاکی شدم ، نگی که نگفتی ! 

    منتظرتونم ، برای دیدار خدمتتون زنگ می زنم ، صدای زنگ منو هم که می شناسید …

    الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر ،الله اکبر ، أشهد أن لا إله إلّا الله …

     

     

    پ.ن۱ : لَهُ مَقٰالیدُ السَّمٰوٰاتِ وَ الأَرضِ یَبسُطُ الرِّزقَ لِمَن یَشٰآءُ وَ یَقدِرُ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیءٍ عَلیٖمٌ. آیه ۱۲ سوره شوریٰ.

    پ.ن۲: این که مطلبم را با هو الرزّاق شروع کردم ، به نظرم رسید توفیق شرکت در نماز جماعت هم ی رزق محسوب میشه که گاهی نصیب هر کسی نمیشه .

     

    موضوعات: نکته های ناب, درد دل, دلنوشته ی تسنیم, اشیاء نوشت  لینک ثابت



    [شنبه 1396-11-07] [ 10:13:00 ب.ظ ]





      حسّ دلنشین   ...

    هو المحبوب 

     

    گاهی اوقات اصلأ نمی دونی چه حالی داری ،

    میری تو خودت و رو موج نگرونی هات تاب می خوری .

    گاهی غرق در خاطره هات میشی و بعضی وقت ها با یکی از اونا درگیر ؛

    احساست قابل وصف نیست؛ نه غمش نه شادی ش

    ی جورایی می دونی کسی نمی تونه حالت را عوض کنه 

    نه خنده کسی، نه گریه اش ،نه صداش 

    قاطی شلوغی های ی پارک ،ی خیابون ، ی کوچه و

    حتی شلوغی کتاب های کتابخونه ات میشی تا شاید دری وا بشه و اونی که باید بشه ، بشه 

    ولی نمیشه …

    گاهی خودتو درگیر تماشای ی عکسی ،چیزی از گذشته های خیلی دور می کنی 

    یا حتی یهو تصمیم می گیری ی دستی به سر و روی اتاقت بکشی ، 

    اما …

    توی این دنیا چه واقعی چه مجازی چیزی نیست حالت را خوب کنه 

    گاهی حتی صدای مادرت هم مرهم دردت نیست …

    بعضی وقت ها این حالو که پیدا می کنی اگه شانس بیاری و هنوز دلت بیدار باشه 

    ی نجوا از درونت به گوش می رسه ؛

    تازه میشی 

    یادت میفته خیلی روزها بوده که هواتو داشته و دل به دلت داده تا حرفتو بزنی 

    هنوز لب به سخن وا نکردی که اشکت جاری میشه 

    شاید دو قطره است،  ولی معجزه است …

    می فهمی وقتش رسیده ، وضو می گیری و چادر نماز گل گلی آبی رنگت را سر می کنی 

    و روبروش زانو می زنی، صداش می زنی از اعماق وجودت ؛

    پر واضحه که صدات کرده بود و تو این بار صداشو شنیدی …

     

    وَ إذا سَأَلَکَ عِبادی عَنّی فَإِنّی قَریبٌ أُجیبُ دَعوَةَ الدَّاعٍ…(بقره،۱۸۶)

     

    انگار حالت خیلی خوب شده خیلی …

     

     

    پ.ن۱ : کاش از این حال و هواها همیشه سراغم بیاد !

    پ.ن۲: الهی داغ دل را نه زبان تواند تقریر کند و نه قلم یارد به تقریر رساند ؛

    الحمدلله که دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است .

     

    موضوعات: نکته های ناب, درد دل, احساسی, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [جمعه 1396-11-06] [ 12:00:00 ق.ظ ]





      میلاد اسوه صبر !   ...

     

     

     

    و هلال صبـــر ، از افق آغـــوش زهـــرا، طلوع کرد !

    مـــاه زاده ای 

    که یک جرعه از نگـــاهش

    در بســـت 

    تا خـــدا پـــروازت می دهـــد! 

    قـــدم ســـر چشـــم؛

    حضـــرت صبـــور !

     

    پ.ن : میلاد حضرت زینب سلام الله علیها و روز پرستار را به همه عزیزان تبریک عرض می کنم.

     

    موضوعات: مناسبت ها  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-11-03] [ 01:32:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...
     
     
    چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟