<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>نگــــاه خـــــدا...</title>
		<link>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://tollooesobh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>روسری زرشکی</title>
			<link>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/روسری-زرشکی</link>
			<pubDate>21:33:00 +0330 پنجشنبه، 14 آذر 1398</pubDate>			<dc:creator>تســـنیم</dc:creator>
			<category domain="main">تسنیم نوشت</category>			<guid isPermaLink="false">862696@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شب قبل بعد از این‌که از خواندن مقدمه کتاب آقای جوادی آملی فارغ شدم، به زور خودم را از لابلای کلاف سردرگم کلماتش بیرون کشیدم و راستش را بگویم، بدون مسواک خوابیدم. حتم دارم سرم به بالش نرسیده به دالان هزارتوی خواب روانه گشتم. بماند که دیشب هم دست از سرم بر نداشت و خودش را قاطی رؤیای شیرینم کرد؛ (خودِ &amp;#8230;اَش می داند که را می گویم) بگذریم؛&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;صبح با جان کندنی از رختخواب جدا شدم و صبحانه خورده، نخورده خودم را به کلاس رساندم. قرار بود استاد از مقدمه تسنیم سؤالاتی بپرسد که خدا را شکر به خیر گذشت و حداقل از من نپرسید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;استاد عادت دارد برای پیشگیری از هجوم انواع فکر و خیال و چُرت و خواب عمیییییق و &amp;#8230; گاهی از دانشجوها بخواهد تا مطالب روی دیتا شو را بخوانند؛ راستش خیلی خسته بودم و کمی هم حواسم لابلای جمله های استاد گم شده بود که متوجه شدم استاد مرا مورد عنایت قرار داده و صدا می زند!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;+ استاد با منید؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;- بله مگه غیر شما کس دیگه ای هم روسری زرشکی سر کرده ؟!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و کلاسی که روی هوا رفت!!! و هیچی دیگه، نشد یک بار چیزی از این ذهن مبارک بگذرد و &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پ.ن: اندر احوالات من و عالم شهود &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tollooesobh.kowsarblog.ir/روسری-زرشکی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">شب قبل بعد از این‌که از خواندن مقدمه کتاب آقای جوادی آملی فارغ شدم، به زور خودم را از لابلای کلاف سردرگم کلماتش بیرون کشیدم و راستش را بگویم، بدون مسواک خوابیدم. حتم دارم سرم به بالش نرسیده به دالان هزارتوی خواب روانه گشتم. بماند که دیشب هم دست از سرم بر نداشت و خودش را قاطی رؤیای شیرینم کرد؛ (خودِ &#8230;اَش می داند که را می گویم) بگذریم؛</p>
<p style="text-align: justify;">صبح با جان کندنی از رختخواب جدا شدم و صبحانه خورده، نخورده خودم را به کلاس رساندم. قرار بود استاد از مقدمه تسنیم سؤالاتی بپرسد که خدا را شکر به خیر گذشت و حداقل از من نپرسید.</p>
<p style="text-align: justify;">استاد عادت دارد برای پیشگیری از هجوم انواع فکر و خیال و چُرت و خواب عمیییییق و &#8230; گاهی از دانشجوها بخواهد تا مطالب روی دیتا شو را بخوانند؛ راستش خیلی خسته بودم و کمی هم حواسم لابلای جمله های استاد گم شده بود که متوجه شدم استاد مرا مورد عنایت قرار داده و صدا می زند!!!</p>
<p style="text-align: justify;">+ استاد با منید؟!</p>
<p style="text-align: justify;">- بله مگه غیر شما کس دیگه ای هم روسری زرشکی سر کرده ؟!!!</p>
<p style="text-align: justify;">و کلاسی که روی هوا رفت!!! و هیچی دیگه، نشد یک بار چیزی از این ذهن مبارک بگذرد و &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن: اندر احوالات من و عالم شهود </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://tollooesobh.kowsarblog.ir/روسری-زرشکی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/روسری-زرشکی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=862696</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>الهی آن ده که آن به!</title>
			<link>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/الهی-آن-ده-که-آن-به</link>
			<pubDate>15:49:00 +0330 یکشنبه، 10 آذر 1398</pubDate>			<dc:creator>تســـنیم</dc:creator>
			<category domain="main">تسنیم نوشت</category>
<category domain="alt">خاطرات</category>			<guid isPermaLink="false">860383@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;استاد می‌گفت: «ده سال بود دنبال یک کتاب می‌گشتم تا بالاخره پیدایش کردم و آن را خریدم. و بعد به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها رفتم. چون آن روزها حالاتی بس عارفانه!!! داشتم، کتاب را  را کنار دستم گذاشتم و دو رکعت نماز خواندم و در سجده  گفتم خدایا بگیر از من هر آن‌چه&amp;#8230; » &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بنده خدا از سجده که بلند شده بود، متوجه شده بود که کتاب را بردند!!! و هر چه گشته بود دیگر کتاب را پیدا نکرده بود. استاد می‌گفت: یک بار هم عارفانه و با حالتی ادبی به خدا گفتم: خدایا باران رحمتت را بر ما فرو بریز ! که ناگاه آسمان غرشی کرده بود و ابر باریدن گرفته بود آن هم چه باریدنی ! &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بنده خدا می گفت چنان خیس آب شدم که گفتم خدایا کمی آرام‌تر! &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا می خوام اینو بگم : خدایا من تو کارات دخالت نمی‌کنم اما یاری‌ام کن تا بتونم با این تحقیقای کله گنده استادا کنار بیام و انجامشون بدم و موفق بشم!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;می دونی خدا! من نخواستم که مثل استاد ادبی و عارفانه درخواستم را مطرح کنم که یهو ی علامه ای  فیلسوفی، چیزی بشم! همین‌قدر که سرافکنده و شرمنده نشم کافیه ! بله ! همین دیگه!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شایدم کم می‌خوام نه؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tollooesobh.kowsarblog.ir/الهی-آن-ده-که-آن-به&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">استاد می‌گفت: «ده سال بود دنبال یک کتاب می‌گشتم تا بالاخره پیدایش کردم و آن را خریدم. و بعد به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها رفتم. چون آن روزها حالاتی بس عارفانه!!! داشتم، کتاب را  را کنار دستم گذاشتم و دو رکعت نماز خواندم و در سجده  گفتم خدایا بگیر از من هر آن‌چه&#8230; » </p>
<p style="text-align: justify;">بنده خدا از سجده که بلند شده بود، متوجه شده بود که کتاب را بردند!!! و هر چه گشته بود دیگر کتاب را پیدا نکرده بود. استاد می‌گفت: یک بار هم عارفانه و با حالتی ادبی به خدا گفتم: خدایا باران رحمتت را بر ما فرو بریز ! که ناگاه آسمان غرشی کرده بود و ابر باریدن گرفته بود آن هم چه باریدنی ! </p>
<p style="text-align: justify;">بنده خدا می گفت چنان خیس آب شدم که گفتم خدایا کمی آرام‌تر! </p>
<p style="text-align: justify;">حالا می خوام اینو بگم : خدایا من تو کارات دخالت نمی‌کنم اما یاری‌ام کن تا بتونم با این تحقیقای کله گنده استادا کنار بیام و انجامشون بدم و موفق بشم!</p>
<p style="text-align: justify;">می دونی خدا! من نخواستم که مثل استاد ادبی و عارفانه درخواستم را مطرح کنم که یهو ی علامه ای  فیلسوفی، چیزی بشم! همین‌قدر که سرافکنده و شرمنده نشم کافیه ! بله ! همین دیگه!</p>
<p style="text-align: justify;">شایدم کم می‌خوام نه؟؟؟</p>
<p style="text-align: justify;"> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://tollooesobh.kowsarblog.ir/الهی-آن-ده-که-آن-به">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/الهی-آن-ده-که-آن-به#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=860383</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>تلخ تر از زهر!</title>
			<link>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/زهردار-مثل-نیش</link>
			<pubDate>12:04:00 +0330 چهارشنبه، 29 آبان 1398</pubDate>			<dc:creator>تســـنیم</dc:creator>
			<category domain="main">درد دل</category>
<category domain="alt">تسنیم نوشت</category>			<guid isPermaLink="false">802455@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با حرف هایش همیشه طرف مقابلش را می رنجانَد. انگار آفریده شده تا با زبانش به همه نیش بزند. گاهی فکر می کنم کار و زندگی ندارد و دنبال دردسر است. بارها دلم می خواست موقع کنایه زدن هایش دستم را بگذارم جلوی دهانش و &amp;#8230; . نه شوخی کردم اینقدر ها هم خشن نیستم. فقط میخواهم با شهامت بگویم بنده خدا سرت به کار خودت باشد همین !!! &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;باذوق و شوق فراوانی گفت: مادرم دانشگاه قبول شده! با کج و معوج کردن دهانش پرسید : دانشگاه؟؟؟ دانشگاهِ چی؟ &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;+ : فلان دانشگاه . &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;- : حالا بالا غیرتاً عمل کنیااااااا! &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;والا منم نه بالا گذاشتم نه پایین ، گفتم ببخشید چی را عمل کنم دماغم را :)))) بنده خدا زبانش را گذاشت ته خلقش و یک سرپوش گذاشت رویش و تا انتهای جلسه دیگر کسی سخنی از وی نشنید . &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tollooesobh.kowsarblog.ir/زهردار-مثل-نیش&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p style="text-align: justify;">با حرف هایش همیشه طرف مقابلش را می رنجانَد. انگار آفریده شده تا با زبانش به همه نیش بزند. گاهی فکر می کنم کار و زندگی ندارد و دنبال دردسر است. بارها دلم می خواست موقع کنایه زدن هایش دستم را بگذارم جلوی دهانش و &#8230; . نه شوخی کردم اینقدر ها هم خشن نیستم. فقط میخواهم با شهامت بگویم بنده خدا سرت به کار خودت باشد همین !!! </p>
<p style="text-align: justify;">باذوق و شوق فراوانی گفت: مادرم دانشگاه قبول شده! با کج و معوج کردن دهانش پرسید : دانشگاه؟؟؟ دانشگاهِ چی؟ </p>
<p style="text-align: justify;">+ : فلان دانشگاه . </p>
<p style="text-align: justify;">- : حالا بالا غیرتاً عمل کنیااااااا! </p>
<p style="text-align: justify;">والا منم نه بالا گذاشتم نه پایین ، گفتم ببخشید چی را عمل کنم دماغم را :)))) بنده خدا زبانش را گذاشت ته خلقش و یک سرپوش گذاشت رویش و تا انتهای جلسه دیگر کسی سخنی از وی نشنید . </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://tollooesobh.kowsarblog.ir/زهردار-مثل-نیش">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/زهردار-مثل-نیش#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=802455</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود !!!</title>
			<link>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/من-خود-به-چشم-خویشتن-دیدم-که-جانم-می-رود</link>
			<pubDate>12:04:00 +0330 چهارشنبه، 29 آبان 1398</pubDate>			<dc:creator>تســـنیم</dc:creator>
			<category domain="main">درد دل</category>
<category domain="alt">تسنیم نوشت</category>			<guid isPermaLink="false">733491@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه ی نوشته های ی نویسنده چه خوب ، چه بد بخشی از دارایی های او هستند .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای نوشتنشون با همه وجود قلم زده . &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شایدهر کدوم واسش ی خاطره ی حس را رقم می زنه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس چرا بی سر و صدا کپی میشن و برده میشن جای دیگه ؟! &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه خوب که این بردن ها همراه بشه با نام نویسنده&amp;#8230; آخه آدم حس می کنه ی تیکه از وجودش را می کَنَن و می بَرَن &amp;#8230;(ناراحت)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو رو خدا نکنین از این کارا آدم دلش می گیره :(((((&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: چند وقته بدجور تو کوک این ابزار کپی برداری ام &amp;#8230;بودنش ی جور ، نبودنش هم ی جور !!!&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tollooesobh.kowsarblog.ir/من-خود-به-چشم-خویشتن-دیدم-که-جانم-می-رود&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>همه ی نوشته های ی نویسنده چه خوب ، چه بد بخشی از دارایی های او هستند .</p>
<p>برای نوشتنشون با همه وجود قلم زده . </p>
<p>شایدهر کدوم واسش ی خاطره ی حس را رقم می زنه .</p>
<p> </p>
<p>پس چرا بی سر و صدا کپی میشن و برده میشن جای دیگه ؟! </p>
<p>چه خوب که این بردن ها همراه بشه با نام نویسنده&#8230; آخه آدم حس می کنه ی تیکه از وجودش را می کَنَن و می بَرَن &#8230;(ناراحت)</p>
<p>تو رو خدا نکنین از این کارا آدم دلش می گیره :(((((</p>
<p> </p>
<p> </p>
<p>پ.ن: چند وقته بدجور تو کوک این ابزار کپی برداری ام &#8230;بودنش ی جور ، نبودنش هم ی جور !!!</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://tollooesobh.kowsarblog.ir/من-خود-به-چشم-خویشتن-دیدم-که-جانم-می-رود">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/من-خود-به-چشم-خویشتن-دیدم-که-جانم-می-رود#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=733491</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>عشق زمین گیر شد، عرش سرازیر شد...</title>
			<link>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/عشق-زمین-گیر-شد-عرش-سرازیر-شد</link>
			<pubDate>12:03:00 +0330 چهارشنبه، 29 آبان 1398</pubDate>			<dc:creator>تســـنیم</dc:creator>
			<category domain="alt">یاران امام حسین علیه السلام</category>
<category domain="main">شعر</category>
<category domain="alt">مداحی</category>			<guid isPermaLink="false">810144@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;​ای که &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گرفتی به دوش، بار غم و بار عشق&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باز&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;  بیا سر کنیم، قصه ی گلزار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;قصه شنیدم که دوش، تشنه لب گل فروش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;برد گلی سبز پوش، هدیه به بازار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گل غم ناگفته داشت، خاطر آشفته داشت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چشم به خون خفته داشت، از غم سالار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;عشوه کنان ناز کرد، وا شدن آغاز کرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خنده زد و باز کرد، دیده به دیدار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گر چه زمان دیر بود، تشنه لب شیر بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;منتظر تیر بود، یار وفادار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;باغ تب و تاب داشت، گل طلب آب داشت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کی خبر از خواب داشت، دیده ی بیدار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;عشق زمین گیر شد، عرش سرازیر شد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گل هدف تیر شد، ای عجب از کار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آن گل مینو سرشت، بر ورق سرنوشت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با خطی از خون نوشت، معنی ایثار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;این گل باغ خداست، از چمن کربلاست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خواب گه او کجاست، سینه ی اسرار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;«آه که با پشت خم، پشت خیامت برم»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نغمه سراید به غم، قافله سالار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;تازه گل پرپرم، من ز تو عاشق ترم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;اصغرم ای اصغرم، ای گل گلزار عشق!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;غنچه ی آغوش من، زینت خاموش من&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;یار کفن پوش من، یار من و یار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دشت پر از های و هوست، مشتری عشق اوست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ای شده قربان دوست، اوست خریدار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خیمه به کویم زدی، خنده به رویم زدی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;می ز سبویم زدی، بر سر بازار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کودک من لای لای، از غم تو وای وای&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گریه کند های های، چشم عزادار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با تو «شفق» پر گرفت، عشق در او در گرفت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;تا نفسی بر گرفت، پرده ز اسرار عشق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;شاعر:محمد جواد غفورزاده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;پ.ن: اگه دلتون شکست ما را هم یاد کنید &amp;#8230; التماس دعای فرج.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tollooesobh.kowsarblog.ir/عشق-زمین-گیر-شد-عرش-سرازیر-شد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>​ای که <span style="font-size: 16px;">گرفتی به دوش، بار غم و بار عشق</span><span style="font-size: 12pt;"> </span></p>
<p>باز<span style="font-size: 16px;">  بیا سر کنیم، قصه ی گلزار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">قصه شنیدم که دوش، تشنه لب گل فروش</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">برد گلی سبز پوش، هدیه به بازار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">گل غم ناگفته داشت، خاطر آشفته داشت</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">چشم به خون خفته داشت، از غم سالار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">عشوه کنان ناز کرد، وا شدن آغاز کرد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">خنده زد و باز کرد، دیده به دیدار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">گر چه زمان دیر بود، تشنه لب شیر بود</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">منتظر تیر بود، یار وفادار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">باغ تب و تاب داشت، گل طلب آب داشت</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">کی خبر از خواب داشت، دیده ی بیدار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">عشق زمین گیر شد، عرش سرازیر شد</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">گل هدف تیر شد، ای عجب از کار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">آن گل مینو سرشت، بر ورق سرنوشت</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">با خطی از خون نوشت، معنی ایثار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">این گل باغ خداست، از چمن کربلاست</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">خواب گه او کجاست، سینه ی اسرار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">«آه که با پشت خم، پشت خیامت برم»</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">نغمه سراید به غم، قافله سالار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">تازه گل پرپرم، من ز تو عاشق ترم</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">اصغرم ای اصغرم، ای گل گلزار عشق!</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">غنچه ی آغوش من، زینت خاموش من</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">یار کفن پوش من، یار من و یار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دشت پر از های و هوست، مشتری عشق اوست</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">ای شده قربان دوست، اوست خریدار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">خیمه به کویم زدی، خنده به رویم زدی</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">می ز سبویم زدی، بر سر بازار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">کودک من لای لای، از غم تو وای وای</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">گریه کند های های، چشم عزادار عشق</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">با تو «شفق» پر گرفت، عشق در او در گرفت</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">تا نفسی بر گرفت، پرده ز اسرار عشق</span></p>
<p> </p>
<p><span style="font-size: 16px;">شاعر:محمد جواد غفورزاده</span></p>
<p dir="ltr"><span style="font-size: 16px;">پ.ن: اگه دلتون شکست ما را هم یاد کنید &#8230; التماس دعای فرج.</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://tollooesobh.kowsarblog.ir/عشق-زمین-گیر-شد-عرش-سرازیر-شد">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/عشق-زمین-گیر-شد-عرش-سرازیر-شد#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=810144</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>باز این چه شورش است که در خلق عالم است ....</title>
			<link>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/باز-این-چه-شورش-است-که-در-خلق-عالم-است-4</link>
			<pubDate>12:03:00 +0330 چهارشنبه، 29 آبان 1398</pubDate>			<dc:creator>تســـنیم</dc:creator>
			<category domain="main">مناسبت ها</category>
<category domain="alt">احادیث</category>
<category domain="alt">محرم</category>			<guid isPermaLink="false">806853@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بسم الله الرحمن الرحیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;«أعظَمَ اللهُ أُجُورَنا بِمُصابِنا بِالحُسَینِ علیه السلامُ و جَعَلَنا و إیّاکُم مِنَ الطٌالِبینَ بِثارِهِ مَعَ وَلِیٌِهِ الإمامِ المَهدِیٌِ مِن آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیهِمُ السٌَلامُ»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;«خداوند ثواب های عزادار بودن ما و شما را برای امام حسین علیه السلام زیاد گرداند و ما و شما را همراه با ولی آن حضرت، امام مهدی از آل محمد از طلب کنندگان خون آن جناب قرار دهد.» &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پ.ن: امام باقر علیه السلام خطاب به علقمه درباره اینکه شیعیان به خاطر مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام یکدیگر را تسلیت دهند&amp;#8230; بحارالأنوار ج ۹۸ ص ۲۹۰ &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tollooesobh.kowsarblog.ir/باز-این-چه-شورش-است-که-در-خلق-عالم-است-4&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بسم الله الرحمن الرحیم.</p>
<p style="text-align: justify;">«أعظَمَ اللهُ أُجُورَنا بِمُصابِنا بِالحُسَینِ علیه السلامُ و جَعَلَنا و إیّاکُم مِنَ الطٌالِبینَ بِثارِهِ مَعَ وَلِیٌِهِ الإمامِ المَهدِیٌِ مِن آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیهِمُ السٌَلامُ»</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">«خداوند ثواب های عزادار بودن ما و شما را برای امام حسین علیه السلام زیاد گرداند و ما و شما را همراه با ولی آن حضرت، امام مهدی از آل محمد از طلب کنندگان خون آن جناب قرار دهد.» </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن: امام باقر علیه السلام خطاب به علقمه درباره اینکه شیعیان به خاطر مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام یکدیگر را تسلیت دهند&#8230; بحارالأنوار ج ۹۸ ص ۲۹۰ </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://tollooesobh.kowsarblog.ir/باز-این-چه-شورش-است-که-در-خلق-عالم-است-4">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/باز-این-چه-شورش-است-که-در-خلق-عالم-است-4#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=806853</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>یک روز پر اضطراب</title>
			<link>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/یک-روز-پر-اضطراب</link>
			<pubDate>12:03:00 +0330 چهارشنبه، 29 آبان 1398</pubDate>			<dc:creator>تســـنیم</dc:creator>
			<category domain="main">تسنیم نوشت</category>			<guid isPermaLink="false">803405@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; هو القادر &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;انگار قراره از پل صراط رد بشم، چنان هول برم داشته که پشت رول تو خیابون هیچکس و هیچی را نمی بینم. به این فکر می کنم که سؤالات در مورد چی هست و قراره چی بشه. دروغ نگم با کمک خدا رسیدم به کوچه دانشگاه ، از سراشیبی ابتدای کوچه که پایین رفتم یاد بچگی و سرسره بازی هایی افتادم که داغش به دلم نشست. سرعتم را کم کردم و از این لحظه تمام لذتش را به درونم هل دادم. ی جای پارک کنار ی دیوار که شاخه های درخت مو اونو پوشونده بود، پیدا کردم و ماشین را پارک کردم و با ی اضطراب وصف ناشدنی به سمت دانشگاه رفتم. به در که رسیدم گفتم خوبه با پای راست وارد بشم. بسم الله گفتم و وارد شدم. در دوم و بعد در سوم را هم رد کردم. به خانمی که پشت میز نشسته بودم سلام کردم و مدارکم را روی میز گذاشتم. خانم مهربونی بود نمیشه جز مهربونی چیز دیگه ای در حقش بگم . مدارکم را چک کرد و فرستادم به ی اتاق دیگه . وارد شدم و سلام کردم، آقای ر&amp;#8230; پشت میز بزرگی نشسته بود، جلوی میز شش تا صندلی و ی میز کوتاه چیده بودند. مدارکم را ارائه‌ دادم و دو تا فرم گرفتم. تند تند فرم ها رو پر کردم. با اینکه از پر کردن بعضی قسمت ها اکراه داشتم اما خب باید سیاه می شد دیگه. آقای ر&amp;#8230; در مورد ضوابط دانشگاه با من صحبت هایی کرد که مرا روشن کند . گفتم ای آقاااااا حالا بذار مصاحبه بشم ببینم کدوم وریم بعد اینا رو بگو!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ولی خب آقای ر&amp;#8230; که نمی دانست من درون بلبشوی خودم چه نجواها که ندارم ، همه حرفهایش را زد و من هم بله محکمی گفتم که یعنی فهمیدم .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ی ربع تا بیست دقیقه منتظر موندم تا وارد اتاق اصلی بشم . دروغ نگفته باشم، داشتم می مردم. هر کس هم که با من حرف می زد نصفه نیمه جوابش را می دادم، بنده خدا ها استرس مرا درک می کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وارد اتاق شدم . ی میز بزرررررگ با ی عالمه صندلی که دورش ردیف شده بودند. و در ابتدای میز سه نفر آقای محترم که دوتاشون معمم بودند، نشسته بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اعتراف می کنم که در ابتدای امر احساس کردم ی اژدهای سه سر مقابلم ایستاده و دارد مرا قورت می دهد. سلام کردم و با اشاره ایشان نشستم . از نگاه های عجیبشان حس کردم ای داد بیداد! یعنی تصوری که از ایشان دارم را فهمیده اند؟!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سؤالات شب اول قبرم بود انگار ! جلوی چشمهایم تیره شد و رنگ از رخساره ام پرید. صورتم خیس عرق و من غرق در افکار عجیب و غریبم بودم که یکی از آقایون معمم گفت قرآن را بردار و صفحه فلان را بیاور و بخوان . حالا من که به گمان خودم در این یک فقره فول فولم قرآن را باز کردم و ی صفحه دیگه رو آوردم و شروع کردم به خواندن. که یهو گفت : صفحه فلان را بخوان خانم! این ب بسم الله بود . تا آخر جلسه چنان گیج و منگ سؤالات را جواب دادم و ندادم که بیا و ببین .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اینقَدَر بود که خانم بودم و گر نه شاید خدای ناکرده مرا با اوردنگی بیرون انداخته بودند. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بنده خدایی که به من نزدیک تر بود و حال مرا درک می کرد لیوان آبی جلوی من گذاشت اما از ترس اینکه قورت قورت صدای آب خوردنم شنیده شود لب به آب نزدم . آن یکی هم که مرا با سؤالاتش مستفیض کرده بود هم گفت: سؤالات خیلی عجیبی نپرسیدم هااا!  خواستم بگویم نه آقا شما خوب من خیلی &amp;#8230; تشریف دارم. نمی دانم با این وضعیت اسف بارِ پاسخ دادنم امیدی به قبولی داشته باشم یا نه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پ.ن: واسم دعا کنید همین! :))&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tollooesobh.kowsarblog.ir/یک-روز-پر-اضطراب&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"> هو القادر </p>
<p style="text-align: justify;">انگار قراره از پل صراط رد بشم، چنان هول برم داشته که پشت رول تو خیابون هیچکس و هیچی را نمی بینم. به این فکر می کنم که سؤالات در مورد چی هست و قراره چی بشه. دروغ نگم با کمک خدا رسیدم به کوچه دانشگاه ، از سراشیبی ابتدای کوچه که پایین رفتم یاد بچگی و سرسره بازی هایی افتادم که داغش به دلم نشست. سرعتم را کم کردم و از این لحظه تمام لذتش را به درونم هل دادم. ی جای پارک کنار ی دیوار که شاخه های درخت مو اونو پوشونده بود، پیدا کردم و ماشین را پارک کردم و با ی اضطراب وصف ناشدنی به سمت دانشگاه رفتم. به در که رسیدم گفتم خوبه با پای راست وارد بشم. بسم الله گفتم و وارد شدم. در دوم و بعد در سوم را هم رد کردم. به خانمی که پشت میز نشسته بودم سلام کردم و مدارکم را روی میز گذاشتم. خانم مهربونی بود نمیشه جز مهربونی چیز دیگه ای در حقش بگم . مدارکم را چک کرد و فرستادم به ی اتاق دیگه . وارد شدم و سلام کردم، آقای ر&#8230; پشت میز بزرگی نشسته بود، جلوی میز شش تا صندلی و ی میز کوتاه چیده بودند. مدارکم را ارائه‌ دادم و دو تا فرم گرفتم. تند تند فرم ها رو پر کردم. با اینکه از پر کردن بعضی قسمت ها اکراه داشتم اما خب باید سیاه می شد دیگه. آقای ر&#8230; در مورد ضوابط دانشگاه با من صحبت هایی کرد که مرا روشن کند . گفتم ای آقاااااا حالا بذار مصاحبه بشم ببینم کدوم وریم بعد اینا رو بگو!!!</p>
<p style="text-align: justify;">ولی خب آقای ر&#8230; که نمی دانست من درون بلبشوی خودم چه نجواها که ندارم ، همه حرفهایش را زد و من هم بله محکمی گفتم که یعنی فهمیدم .</p>
<p style="text-align: justify;">ی ربع تا بیست دقیقه منتظر موندم تا وارد اتاق اصلی بشم . دروغ نگفته باشم، داشتم می مردم. هر کس هم که با من حرف می زد نصفه نیمه جوابش را می دادم، بنده خدا ها استرس مرا درک می کردند.</p>
<p style="text-align: justify;">وارد اتاق شدم . ی میز بزرررررگ با ی عالمه صندلی که دورش ردیف شده بودند. و در ابتدای میز سه نفر آقای محترم که دوتاشون معمم بودند، نشسته بودند.</p>
<p style="text-align: justify;">اعتراف می کنم که در ابتدای امر احساس کردم ی اژدهای سه سر مقابلم ایستاده و دارد مرا قورت می دهد. سلام کردم و با اشاره ایشان نشستم . از نگاه های عجیبشان حس کردم ای داد بیداد! یعنی تصوری که از ایشان دارم را فهمیده اند؟!!!</p>
<p style="text-align: justify;">سؤالات شب اول قبرم بود انگار ! جلوی چشمهایم تیره شد و رنگ از رخساره ام پرید. صورتم خیس عرق و من غرق در افکار عجیب و غریبم بودم که یکی از آقایون معمم گفت قرآن را بردار و صفحه فلان را بیاور و بخوان . حالا من که به گمان خودم در این یک فقره فول فولم قرآن را باز کردم و ی صفحه دیگه رو آوردم و شروع کردم به خواندن. که یهو گفت : صفحه فلان را بخوان خانم! این ب بسم الله بود . تا آخر جلسه چنان گیج و منگ سؤالات را جواب دادم و ندادم که بیا و ببین .</p>
<p style="text-align: justify;">اینقَدَر بود که خانم بودم و گر نه شاید خدای ناکرده مرا با اوردنگی بیرون انداخته بودند. </p>
<p style="text-align: justify;">بنده خدایی که به من نزدیک تر بود و حال مرا درک می کرد لیوان آبی جلوی من گذاشت اما از ترس اینکه قورت قورت صدای آب خوردنم شنیده شود لب به آب نزدم . آن یکی هم که مرا با سؤالاتش مستفیض کرده بود هم گفت: سؤالات خیلی عجیبی نپرسیدم هااا!  خواستم بگویم نه آقا شما خوب من خیلی &#8230; تشریف دارم. نمی دانم با این وضعیت اسف بارِ پاسخ دادنم امیدی به قبولی داشته باشم یا نه ؟</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن: واسم دعا کنید همین! :))</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://tollooesobh.kowsarblog.ir/یک-روز-پر-اضطراب">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/یک-روز-پر-اضطراب#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=803405</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>سراب دنیا</title>
			<link>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/سراب-دنیا</link>
			<pubDate>12:03:00 +0330 چهارشنبه، 29 آبان 1398</pubDate>			<dc:creator>تســـنیم</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته هام</category>
<category domain="alt">تسنیم نوشت</category>			<guid isPermaLink="false">800826@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;هو المحبوب &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اینجا که منم تا جایی که تویی شاید فرسنگ ها راه باشد ، به زعم خودم &amp;#8230; راه کوتاه می شود وقتی که خودت با ندایی مرا به خود می خوانی &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گاهی یادم می رود این تویی که همیشه مرا می خوانی و گرنه دقیقه ها و ساعت های بی شماری بود که در قعر زمان دفن شده بودم. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این که هر بار با تلنگری به یادم می آوری که کجای این سرابم تو را سپاس می گویم. خدای من در این وانفسای روزگار مرا تنها مگذار&amp;#8230; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://tollooesobh.kowsarblog.ir/media/blogs/tollooesobh/mobile/wp-image-8827119278589619128jpg.jpg?mtime=1566361681&quot;&gt;&lt;img class=&quot;wp-image-245987 alignnone size-full&quot; style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://tollooesobh.kowsarblog.ir/media/blogs/tollooesobh/mobile/wp-image-8827119278589619128jpg.jpg?mtime=1566361681&quot; alt=&quot;وبلاگ نگاه خدا_خدایا مرا لحظه ای به خودم وا مگذار&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;250&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پ.ن۱: &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;حُبُّ الدُّنيا يُفسِدُ العَقلَ وَ يُصِمُّ القَلبَ عَن سَماعِ الحِكمَةِ وَ يوجِبُ اَليمَ العِقابِ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دل بستگى به دنيا، عقل را فاسد مى ‏كند، قلب را از شنيدن حكمت ناتوان مى ‏سازد و باعث عذاب دردناك مى ‏شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پ.ن۲: گاه و بیگاه که دلم سربه هوا می شود، این تویی که دلم را رو به راه می کنی&amp;#8230; رحمت و رحمانیت تو را امید دارم و گرنه از من که کاری بر نمی آید .&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://tollooesobh.kowsarblog.ir/سراب-دنیا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;">هو المحبوب </span></p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">اینجا که منم تا جایی که تویی شاید فرسنگ ها راه باشد ، به زعم خودم &#8230; راه کوتاه می شود وقتی که خودت با ندایی مرا به خود می خوانی &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">گاهی یادم می رود این تویی که همیشه مرا می خوانی و گرنه دقیقه ها و ساعت های بی شماری بود که در قعر زمان دفن شده بودم. </p>
<p style="text-align: justify;">این که هر بار با تلنگری به یادم می آوری که کجای این سرابم تو را سپاس می گویم. خدای من در این وانفسای روزگار مرا تنها مگذار&#8230; </p>
<p><a href="https://tollooesobh.kowsarblog.ir/media/blogs/tollooesobh/mobile/wp-image-8827119278589619128jpg.jpg?mtime=1566361681"><img class="wp-image-245987 alignnone size-full" style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://tollooesobh.kowsarblog.ir/media/blogs/tollooesobh/mobile/wp-image-8827119278589619128jpg.jpg?mtime=1566361681" alt="وبلاگ نگاه خدا_خدایا مرا لحظه ای به خودم وا مگذار" width="250" height="250" /></a></p>
<p style="text-align: center;"> </p>
<p style="text-align: center;"> </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن۱: <span style="font-size: 16px;">حُبُّ الدُّنيا يُفسِدُ العَقلَ وَ يُصِمُّ القَلبَ عَن سَماعِ الحِكمَةِ وَ يوجِبُ اَليمَ العِقابِ</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">دل بستگى به دنيا، عقل را فاسد مى ‏كند، قلب را از شنيدن حكمت ناتوان مى ‏سازد و باعث عذاب دردناك مى ‏شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن۲: گاه و بیگاه که دلم سربه هوا می شود، این تویی که دلم را رو به راه می کنی&#8230; رحمت و رحمانیت تو را امید دارم و گرنه از من که کاری بر نمی آید .</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://tollooesobh.kowsarblog.ir/سراب-دنیا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/سراب-دنیا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://tollooesobh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=800826</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
