نگــــاه خـــــدا...
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   



بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...



تدبُّر در قرآن

آیه قرآن



شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            




آمار وبلاگ





کاربران آنلاین

  • متین
  • عابدي
  • انــــتـــــــظاری
  • شکیبا
  • مدرسه علمیه حضرت زینب کبری ارومیه


  •   پر پرواز   ...

     

    از بس که دویده بودم دیگه رمقی برای پاهام نمونده بود .

    از بین تمام اون آدما از بین همه ی اون خونه ها ، مغازه ها ، از بین همه کوچه و خیابونای شهر،

    حتی از بین همه ی گل های توی پارک گذشته بودم …

    حتی از  روبروی اون پنجره آهنی قرمزی که کنارش ی نارون تنها زندگی می کرد .آره از میون اون کوچه تنگ و باریک هم گذشته بودم ،

    اما هربار به بن بست رسیده بودم .

    رفته بودم تا تموم علقه هایی که به گردنم آویخته بودم را باز کنم و بندازمشون دور …

    خسته بودم خیلی خسته ،

    پاهام تاول زده بودند ،

    بال هام را باز کردم و پریدم .

    از بین همه اونایی که با پاهام گذشته بودم ، گذشتم ،

    رفتم اون بالا ، خیلی بالا ، برگشتم و زمین را نگاه کردم ،

    هنوزم زمین و اسباب بازیهاش پیدا بود .

    هنوزبعضیاشونو دوست داشتم .

    هنوز واسه بعضیاشون دلم تنگ شده بود .

    هنوز دلم می خواست برگردم و یکیشون را دوباره ببینم .

    هنوز ی حسی منو لابلای اون پنجره آهنی قرمز و درخت نارون کنارش می کشوند

    خواستم توجه نکنم اما ی چیزی منو کشید ، منو نگهداشت،

    نذاشت ادامه بدم . آره هنوز پاهام ی جایی اون وسطا گیر بود ،ی جایی که نمیذاشت اوج بگیرم …

     

     

    پ.ن ۱: بازم مهمونی تموم شد ، بازم من موندم و ی کوله بار حسرت ، نمی دونم مهمونی بعدی دعوتم یا باید همه را جا بذارم و پر بکشم !

    پ.ن۲: الهی و ربی من لی غیرک 

    پ.ن۳: «یا من یعلَمُ ضمیرَ الصّامِتینَ» تمام قلبم را به تو سپردم .

    موضوعات: درد دل, دلنوشته ی تسنیم, نیایش  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-03-24] [ 11:42:00 ق.ظ ]





      نیایش   ...

    خداوندا !

    اگر در کار تو چون و چرا کردم ، خطا کردم

    و گر در ناامیدی تکیه جز بر کبریا کردم ، خطا کردم 

    اگر جز بر تو دل بستم به لذت های این دنیا ، حلالم کن 

    و گر دل را به عشق نازنینان مبتلا کردم ، خطا کردم 

    اگر اسمی به جز اسم تو آمد بر زبانم ، من پشیمانم 

    و گر در نیک روزی غفلت از شکر و دعا کردم ، خطا کردم 

    اگر لغزیده گاهی ذره ای پایم ، ببخشایم 

    و گر از فرش زیرم اندکی پا را فرا کردم ، خطا کردم 

    من آن روزی که گفتم عشق را دیدم ، نفهمیدم 

    که عشق اول و آخر تویی عشق آفرینا! من خطا کردم …

     

     

    پ.ن: شیرینی ایام بندگی و عبادت به کامتان (البته اندکی با تأخیر !)

    موضوعات: درد دل, نیایش  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-02-31] [ 11:40:00 ق.ظ ]





      گُمشُده !   ...

     

    نمی دانم، دقیقاً از کِی، چه زمانی، گُمَت کرده بودم،

    از کِی فراموشت کرده بودم؛

    از روزهای کودکی ام، در ازدحام کوچه های مدرسه و هیاهوی خطاهای بچه گانه ام ؛

    یا نه، از روزهای نوجوانی و شور و شوق رسیدن به رؤیاهای بی حد و مرزش،

    از روزهای جوانی ام ،در همهمه ی افکار بی انتها و در میان شلوغی رابطه ها؛

    نمی دانم !

    از روزهای سر به مهر دبیرستان بود یا از روزهای دونفره شدن من و او …

    از روزهایی که تو را ندیدم یا نخواستم ببینم؛

    انگار یادم رفته بود که تو هستی !

    حالا که فکرش را می کنم، می بینم، خیلی وقت ها صدایت را هم نشنیدم،

    انگار گوش هایم را گرفته بودم تا چیزی نشنوم…

    یادم می آید؛

    روزهای مُرده ای که غمگین بودم و ناامید؛

    روزهایی که می توانستم با تو زنده اش کنم اما…

    چقدر احساس تنهایی می کردم، وقتی می دانستم کسی را می خواهم اما انکارش می کردم…

    روزهایم بی تو گذشت !

    انگار قرار بود همه این روزها را می دیدم تا تو را پیدا می کردم،

    حالا که از تب و تاب روزهای جوانی ام افتاده ام ؛

    جایی درون ذهنم رنگ دیگری پیدا کرده …

    وقتی صدایم کردی و من به سوی تو برگشتم؛ هنوز چشمانت منتظر نگاهم بود ،

    هنوز آغوشت برای پرواز دستانم باز بود؛

    دست هایم را که گرفتی گرمای آتشین وجودت سراسر قلبم را گرم کرد و من جانی دوباره گرفتم …

    از این که دارَمَت خوشحالم و از این که دیر پیدایت کردم غمگین !

     

    پ.ن1: دلتنگت بودم ،آهای خودم!

    پ.ن2: سراسر این دلنوشته حدیث قدسی «من عرف نفسه فقد عرف ربه» در خاطرم بود …

    موضوعات: نکته های ناب, درد دل, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [شنبه 1396-10-23] [ 12:48:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...
     
     
    مداحی های محرم