نگــــاه خـــــدا...
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   



بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...



تدبُّر در قرآن

آیه قرآن



شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            




آمار وبلاگ





کاربران آنلاین

  • شمس
  • زكي زاده
  • وجیهه السادات بدری
  • صهباء
  • لاله سرخ
  • یار مهـــدی
  • somayye java
  • vaporl
  • admin
  • محمد بهرامی


  •   عدالت خدا   ...

    هو الجمیل !

     

    امروز مثل روزهای دیگر کارهای زیادی برای انجام دادن داره ؛باید بچه را مدرسه ببره، بانک بره، خرید خونه انجام بده، تازه شب هم مهمون داره …

    موعد اجاره خونه هم سر اومده و باید فکر ی جای دیگه باشه …خیلی دنبال خونه گشته اما همه ،پول پیش بیشتری می خوان …و مسلماً اگه صاحبخونه پول پیش را سر موعد برگردونه بازم پول کم میاره … یعنی دوباره باید سراغ وام بره …

    این چندمین باره که وام می گیره تا قسط های عقب مونده وام های قبلی را بده …آخه شاغل که نیست!

    به زندگیش که نگاه می کنم می بینم جای زن و شوهر عوض شده یا نه انگار، ی تنه هم مرد خونه است هم زن خونه …همسرش هم که، بود و نبودش فرقی نداره.

    یکی نیست بگه آخه خواهر من ! هر کی جای خودش ! چرا داری به خودت ظلم می کنی ؟ تا کی میخوای ادامه بدی ؟ ی روز میفتی زندان بخاطر این همه بدهی … 

     خدای مهربان هر چیزی و هر کسی را برای کاری آفریده ؛ این جهان به این زیبایی وقتی زیبا باقی می مونه که هر چیزی سر جای خودش باشه …إن اللهَ جمیلٌ یحب الجمال.

     

    پ.ن1:. “ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ أَیْدیکُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبید"؛ [آل عمران 182] این [عقوبت‏] به خاطر کار و کردار پیشین شما است، [و گرنه‏] خداوند هرگز نسبت به بندگان [خود] بیدادگر نیست(یعنی به عدالت رفتار می کند).

     

     "شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ"؛ [آل عمران 18] خدا گواهى می دهد که جز او هیچ معبودى نیست، فرشتگان و صاحبان علم نیز (بر این حقیقت) گواه هستند که (کارهاى خدا همه) بر عدل و داد استوار است و جز خداى عزیز و حکیم، هیچ معبودى نیست.

     

    پ.ن2: این سرگذشت یکی از دوستانم بود ، امیدوارم هر چه زودتر مشکلاتش حل بشه .

    موضوعات: نکته های ناب, دغدغه های روز  لینک ثابت



    [دوشنبه 1396-11-02] [ 08:52:00 ق.ظ ]





      عاشق بی مثال!   ...

    خیلی دوستش داری ! می دانم ، بیشتر از هر چیزی که بتوان تصور کرد . آن قدر که گاهی فقط عاشقانه نگاهش می کنی. با هر چیزی می خواهی خودت را به  او نشان دهی ؛ خودت را ، عشقت را.

    همیشه کنار اسمش یک «جانم» می گذاری . برایش زندگی می بافی ،چای می ریزی تا او چایی اش را بنوشد و خستگی در کند.

    بعضی وقت ها که می خواهد جایی برود برایش بقچه ای از دعا پیچیده ای و به دستش داده ای و او یادش رفته که حتی نگاهت کند .

    خیلی تلاش می کنی به او بفهمانی که چقدر دوستش داری ،چقدر عاشقش هستی؛

    دیده ام وقت هایی را که خیلی کار داری اما بخاطر او همه کارها و قرارهایت را کنار می گذاری ؛

    هر جا باشد می خواهی که تو هم باشی ، هر جا می رود ،می خواهی که با او بروی . اما انگار او تو را … نه! حتی نمی خواهی تصورش کنی !

    دیده ام وقت هایی که عصبانی ات می کند ولی دل به دلش می دهی و از او ناراحت نمی شوی ؛ آخر تو عاشقش هستی . تو را می آزارد و تو انگار نمی بینی ، آزرده نمی شوی …

    اما او انگار نمی داند ، انگار نمی فهمد یا شاید خودش را به ندانستن و بی خیالی می زند …

    روزهای زیادی را دیده ای ، روزهایی که خوب یا بد گذشتند ، او هنوز هم تو را نخواسته اما تو عاشقانه هایت را نثارش می کنی ، قربان صدقه اش می روی… هنوز چشم های نگرانت تا دَمِ در بدرقه قدم های اوست و هنوز منتظرش می مانی و انگار بغیر از او کسی را نداری …

    نمی دانم تا بحال به «او» که وقتی تو را خلق کرد، به خودش آفرین گفت ، فکر کرده ای ؟ 

    او همیشه حواسش به تو هست ، همیشه مراقب تو ؛ 

    دیده ای ؟ با هر بهانه ای می خواهد او را ببینی ، صدایش بزنی و به سویش پرواز کنی !

    حتی یک لحظه از تو غافل نیست؛ همیشه همراهت ، کنارت و پشت و پناه توست !

    حالا خودت بگو ، تو عاشق تری یا او ؟ 

     

     

    موضوعات: احساسی, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1396-10-28] [ 12:25:00 ق.ظ ]





      سانچی مظلومانه غرق شده !   ...

     

    ایرانم ، تسلیت !

     

     

    هم نوا با قلب های پر دردتان سرشار از غمم…

     

    موضوعات: مناسبت ها  لینک ثابت



    [دوشنبه 1396-10-25] [ 11:37:00 ق.ظ ]





      عشق مادر و فرزندی !   ...

     

    همیشه وقتی مشغول به کاری هستم مخصوصاً وقتی میام اینجا، همه حواسش معطوف می شود به من !

    امروز هم مثل همیشه !

    یکی از دوستان مطلبی در مورد بغل کردن فرزندان در وبلاگش گذاشته بود ، با دقت تمام می خواندمش که یهو سر و کله اش پیدا شد ؛

    ماااااااااااادر ؟ مااااااااادر؟  مااااااااادر؟  هنوز به اتاق نرسیده شروع کرد به حرف زدن که امروز در مدرسه چه شد و کی چی گفت و …

    اول خواستم به کارم ادامه بدهم و گوش دادن به او را موکول کنم به بعد اما بعد …

    جااااانم عزیزم ! او را در آغوش کشیدم و با عشق زیاد بوسیدم … نگاهم کرد و گفت : مادر ؟ حرفم را می زنم و زود می روم .گفتم بگو من سراپا گوشم برای تو …

     

    حرف هایش که تمام شد ( شاید دو یا سه دقیقه بیشتر طول نکشید!) مرا بوسید و از آغوشم جدا شد ؛

    _میرم بقیه مشق هامو بنویسم …

    حالا اثر نوشته دوستم را دقیقاً حس کردم …

    کودکم کمی آغوش با طعم عشق و بوسه می خواست؛ الان همه حواسش به مشق هایش است !

     

    پ.ن1: اول این که خدا را شکر به خاطر این نعمتی که به من عطا فرموده .

    پ.ن2: دوم این که وقتی مرا مادر صدا می زند، دلم می خواهد پرواز کنم !َ

    موضوعات: نکته های ناب, احساسی, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [شنبه 1396-10-23] [ 07:56:00 ب.ظ ]





      گُمشُده !   ...

     

    نمی دانم، دقیقاً از کِی، چه زمانی، گُمَت کرده بودم،

    از کِی فراموشت کرده بودم؛

    از روزهای کودکی ام، در ازدحام کوچه های مدرسه و هیاهوی خطاهای بچه گانه ام ؛

    یا نه، از روزهای نوجوانی و شور و شوق رسیدن به رؤیاهای بی حد و مرزش،

    از روزهای جوانی ام ،در همهمه ی افکار بی انتها و در میان شلوغی رابطه ها؛

    نمی دانم !

    از روزهای سر به مهر دبیرستان بود یا از روزهای دونفره شدن من و او …

    از روزهایی که تو را ندیدم یا نخواستم ببینم؛

    انگار یادم رفته بود که تو هستی !

    حالا که فکرش را می کنم، می بینم، خیلی وقت ها صدایت را هم نشنیدم،

    انگار گوش هایم را گرفته بودم تا چیزی نشنوم…

    یادم می آید؛

    روزهای مُرده ای که غمگین بودم و ناامید؛

    روزهایی که می توانستم با تو زنده اش کنم اما…

    چقدر احساس تنهایی می کردم، وقتی می دانستم کسی را می خواهم اما انکارش می کردم…

    روزهایم بی تو گذشت !

    انگار قرار بود همه این روزها را می دیدم تا تو را پیدا می کردم،

    حالا که از تب و تاب روزهای جوانی ام افتاده ام ؛

    جایی درون ذهنم رنگ دیگری پیدا کرده …

    وقتی صدایم کردی و من به سوی تو برگشتم؛ هنوز چشمانت منتظر نگاهم بود ،

    هنوز آغوشت برای پرواز دستانم باز بود؛

    دست هایم را که گرفتی گرمای آتشین وجودت سراسر قلبم را گرم کرد و من جانی دوباره گرفتم …

    از این که دارَمَت خوشحالم و از این که دیر پیدایت کردم غمگین !

     

    پ.ن1: دلتنگت بودم ،آهای خودم!

    پ.ن2: سراسر این دلنوشته حدیث قدسی «من عرف نفسه فقد عرف ربه» در خاطرم بود …

    موضوعات: نکته های ناب, درد دل, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



     [ 12:48:00 ب.ظ ]





      شیرینیِ تلخ !   ...

     

    آن روز هم مثل همیشه حواسش به همه چیز بود الّا آن اصل کار … بار اولش نبود که به دنبال این کار می رفت . هر دفعه می گفت: خدا این بار، بار آخره ، دیگه تکرار نمی کنم … با تمام بدبختی هایش باز هم شیرینی اش را به جان می خرید . بارها کسی در درونش فریاد می زد: هنوز راه بازگشت باز است ،برگرد؛ بارها گفته بود آخر این راه پرتگاهی بیش نیست ،آخرش فقط تاریکی و روسیاهی است … اما او گوشش بدهکار این حرف ها نبود ، انگار هر بار به خیال خودش حق السکوتی به او می داد تا دهانش را ببندد .

    اما این بار فرق می کرد ، به خیالش همه چیز خوب پیش می رفت اما انگار یک جای کار را نسنجیده بود و همان جا برای نابودی اش کافی بود … سیلی محکمی بود ، آنقدر محکم که سرش به دیوار خورده بود و حالا از درد به خودش می پیچید . کار از کار گذشته و غمی مرگبار جای آن شیرینی ها را پر کرده بود .

    باز هم صدایش را می شنید ،همان وقت که از سوزش سیلی،اشک، امانش را بریده بود ؛ گفته بودم بس است ، گفته بودم بازگرد ، گفته بودم من خیر و صلاح تو را می خواهم اما …سرش را به زیر انداخت و باز هم گریست …

    یاد کودکی و نهیب های مادر و گوشمالی های گاه و بی گاهش می افتم …خیلی درد داشت اما هر بار به خودم قول می دادم بار آخرم باشد و هر بار بعد از گذشت اندک زمانی فراموش می کردم .

    مادر اما هر دفعه تذکر می داد هر دفعه صبر می کرد صبرش که تمام می شد ، گوشمالی ام می داد … اما آخرِ آخر مادر بود و دلش تاب نمی آورد و مرا می بخشید.

    آری حکایت اینگونه آدم هاست ؛ خطا ، خطا، خطا…و همیشه منتظر بخشش از سوی خدا هستند اما میانه راه گاه چنان گوشمالی می شوند که از کرده و نکرده خویش پشیمان !

    چه خوب که با این گوشمالی های کوچک انسان متنبّه و متوجه شود و هیچ گاه از درگاه الهی ناامید نگردد … چه بسا که بسیاری از این تلنگرها برای این است که انسان متوجه گناه و اشتباهاتش شود و سعی در جبران آن کند …

     

    پ.ن: یاد این آیه افتادم :
    قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
    بگو:«اى بندگان من که بر نفس خویش اسراف «و ستم»کرده ‏اید! از رحمت خداوند مأیوس نشوید، همانا خداوند همه‏ گناهان را مى‏ بخشد، زیرا که او بسیار آمرزنده و مهربان است.

    موضوعات: نکته های ناب  لینک ثابت



    [یکشنبه 1396-10-17] [ 09:42:00 ق.ظ ]





      خواب و بیدار !   ...

               

          هوا گرگ و میش بود ،نه تاریک! نه روشن! باید هر چه سربعتر خودم را به خانه می رساندم . هر زمان که آدم عجله دارد این راه هم آنقدر طولانی می شود که دمار از روزگار آدم در می آورد …

    خانه مان انتهای یک خیابان تاریک و کوچه شماره ده قرار داشت …همه کوچه ها بن بست و یک شکل بودند. از کوچه که بیرون می آمدی با زمین های کشاورزی یک دست شده ای مواجه می شدی … 

    ابتدای خیابان باریک و تاریکمان رسیده بودم ، با قدم های تند و همراه با ترسی که همیشه موقع عبور از اینجا وجودم را فرا می گرفت ، در حرکت بودم… خدایا امروز قرار است با چه چیزی مواجه شوم ؟ صدای زوزه سگ ها از دور شنیده می شد .

    به ابتدای خیابان که رسیدم با انبوهی از شاخه های هرس شده درختان روبرو شدم در حالی که دستم را حائلی مقابل صورتم قرار داده بودم از کنار شاخه ها عبور کردم ، ناگهان با ضربه ای به پایم متوجه سگ بزرگ قهوه ای رنگی شدم که انگار در حال فرار با من برخورد کرد و خوشبختانه به راهش ادامه داد و من با این که یک بار دیگر با این صحنه مواجه شده بودم، هراسان قدم هایم را بلندتر کردم و به حالت نیمه دو به سمت خانه حرکت کردم . جلوتر عده ای با هم ایستاده بودند ولی انگار کسی حواسش به من و یا صحنه ای که روبرویم می دیدم نبود … 

    وای خدای من یک گله سگ ! همه بزرگ ، با رنگ قهوه ای و مشکی و زوزه های وحشتناکشان که از گرسنگی وحشتی عمیق به جانم می انداخت … خدایا تا خانه سه کوچه دیگر باقی مانده چگونه از میان این همه سگ فرار کنم ؟؟؟

    اگر دنبالم آمدند چه کنم ؟ عزمم را جزم کردم و به سمت کوچه دویدم هنوز سگ ها با من فاصله داشتند … وارد کوچه شدم، نفس نفس می زدم و گلویم از شدت خشکی  دهانم می سوخت … از کوچه تا خانه چقدر کش آمده بود ،خانه یک پنجره داشت که دستم به آن می رسید ، به شدت به شیشه اش کوبیدم و به سمت در دویدم …

    پشت سر هم در را می کوبیدم ، سریع در باز شد و من به خانه هجوم بردم و در را بستم … پشت در نشسته و می لرزیدم … هنوز صدای زوزه مرگبارشان را از پشت در می شنیدم … خدایا شکرت این بار هم جان سالم به در بردم …

     

    پ.ن۱: خدا قسمت هیچکس نکنه از این مدل خواب دیدن ها !!!

    پ.ن۲: محله ای که در خواب دیدم دقیقاً اوصاف محله قدیمی مان را داشت برای همین برایم واضح شده بود که خواب نیستم …

    پ.ن۳: خودم تعبیرش را به اوضاع و احوال این روزها ربط دادم و سگ ها را به اوباش فتنه گر ، که از هیچ کاری دریغ نکردند …

    موضوعات: درد دل, دغدغه های روز  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1396-10-13] [ 11:31:00 ق.ظ ]





      فیلترینگ !!!   ...

     

     

    موجودات نیمه شناخته ای که نمی دانم از فضا آمده اند یا از ماورای جهان … خیلی زود جایشان را در میان قلب آدم ها باز کردند و آدم ها شدند وابسته ایشان !

    حالا دو سه روزی است که این موجودات نیمه شناخته دچار نوعی خاموشی یا بهتر است بگویم : فیلترینگ شده اند و بیچاره “آن ها” که تمام وقت این موجودات در خدمت ایشان یا بهتر است بگویم “آن ها” در خدمت “ایشان” بودند !

    دقیقه به دقیقه و ساعت به ساعت از بهترین و بدترین لحظه های عمرش فیلم و عکس می گیرد و با ذوق و شوقی وصف ناشدنی تقدیم این موجودات می کند …و یک عده دیگر هم برایش لایک و …می زند و برخی مواقع با او همدردی می کند … و خیلی مسائل دیگر که مجالی برای گفتن همه شان نیست !!!

     

    راستی الآن این “آن ها"  بدون این موجودات چه می کنند ؟؟؟ به نظرم باید مراکز درمانی زیادی تشکیل داد تا این “آن ها” ی تازه ترک داده شده را تحت درمان قرار داد… بله، آخر معتاد بوده اند و الآن حالشان بسیار وخیم است !!!

    خدا به خیر کند این اقدام این مرجع دولتی والا مقام را … فقط نمی دانم تا الان این مرجع محترم کجا تشریف داشتند که نتوانسته بودند جلوی این گندکاری های این موجودات نیمه شناخته ( البته اشتباه نشود این موجودات زبان بسته که از خود نیرویی ندارند منظورم همان افراد سودجویی است که این موجودات را بکار گرفته، در راه بیراهه بردن اذهان عمومی!) را بگیرند !

     

    پ.ن 1: در همین راستا برخی از معتادان گرانقدر و همچنین برخی دیگر از هموطنان عزیزمان به پیام رسان “سروش” گرایش پیدا کرده اند!!!

    پ.ن2: موجودات نیمه شناخته : تلگرام ، اینستاگرام، واتس آپ…

    موضوعات: دلنوشته ی تسنیم, دغدغه های روز  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-10-12] [ 09:17:00 ق.ظ ]





      بیش فعالِّ اغتشاش گر!   ...

        

         در هیاهوی آدم ها و شلوغی خیابان نظرم را به خودش جلب کرد ؛ پسری بیست ساله به نظر می رسید، قیافه معصومانه ای داشت اما یک چیزی این معصومیت را خیلی سریع از ذهن آدم پاک می کرد …

    یاد بچه های بیش فعال افتادم ، دو سه تای آن ها را در فامیل داشتیم ، همین که به خواسته هایشان نمی رسیدند به جان اشیاء شکستنی خانه می افتادند ؛ پرت کردن لیوان آب یا بشقاب دم دستشان ؛ آره دقیقاً شبیه آن هاست .

    به جد می توانم بگویم بیش فعالی دارد ، خودش هم نمی داند چه می خواهد؛ فقط سنگ پرتاب می کند و ویران می کند . خیلی دوست دارم از او بپرسم آیا با شکستن و ویران کردن به مقصودت می رسی ؟ فقط همین را می دانم که شبیه جوجه ای که سر از تخم بیرون آورده و جلوی پایش را هم نمی بیند تلو تلو می خورد …

    در تعجبم!  این جوجه ها با این تعداد معدود می خواهند نظام تغییر دهند ؟!!!

    صاحب این مملکت بزرگتر از این حرف هاست ، مملکت قانون دارد ، صاحب دارد ، رهبر دارد، حالا اگر تو نسبت به مسائلی اعتراض داری مثل بچه آدم اعتراضت را بگو نه با ویرانی …

    هر چند می دانم تمام این ها از جای دیگری آب می خورد و پشت پرده ی آن کاملاً روشن و واضح است …

    با خودم می گویم کاش دارویی چیزی بود تا با همین آب به خوردشان می دادیم ، از این رو به آن رو می شدند و بیش فعالیشان!!! درمان می شد !!!

     

    پ.ن1:خدای بزرگ حافظ و نگهبان این مملکت است ؛ چه باک از فتنه گر و بزرگتراش!!!

    پ.ن2: ما همه با هم هستیم پشت ولایت هستیم … منافق ننگت باد !

    موضوعات: درد دل, مناسبت ها, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



     [ 09:02:00 ق.ظ ]





      میلاد مبارک   ...

     

     

     

    ای ششم پیشوای اهل ولا

    خلق را رهبری به دین هدی

    پای تا سر خدا نمایی تو 

    هم ز سر تا به پای صدق و صفا

    ولادت امام جعفرصادق علیه السلام و نبی اکرم ، حضرت محمد صلی الله علیه و آله 

    بر تمام مسلمانان جهان مبارک !

    موضوعات: مناسبت ها  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-09-14] [ 11:50:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...
     
     
    چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟