نگــــاه خـــــدا...
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   



بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...



تدبُّر در قرآن

آیه قرآن



شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            




آمار وبلاگ





کاربران آنلاین

  • شمس
  • زكي زاده
  • وجیهه السادات بدری
  • مدرسه حضرت فاطمه (س) سقز
  • لاله سرخ
  • یار مهـــدی
  • vaporl
  • محمد بهرامی


  •   عشق مادر و فرزندی !   ...

     

    همیشه وقتی مشغول به کاری هستم مخصوصاً وقتی میام اینجا، همه حواسش معطوف می شود به من !

    امروز هم مثل همیشه !

    یکی از دوستان مطلبی در مورد بغل کردن فرزندان در وبلاگش گذاشته بود ، با دقت تمام می خواندمش که یهو سر و کله اش پیدا شد ؛

    ماااااااااااادر ؟ مااااااااادر؟  مااااااااادر؟  هنوز به اتاق نرسیده شروع کرد به حرف زدن که امروز در مدرسه چه شد و کی چی گفت و …

    اول خواستم به کارم ادامه بدهم و گوش دادن به او را موکول کنم به بعد اما بعد …

    جااااانم عزیزم ! او را در آغوش کشیدم و با عشق زیاد بوسیدم … نگاهم کرد و گفت : مادر ؟ حرفم را می زنم و زود می روم .گفتم بگو من سراپا گوشم برای تو …

     

    حرف هایش که تمام شد ( شاید دو یا سه دقیقه بیشتر طول نکشید!) مرا بوسید و از آغوشم جدا شد ؛

    _میرم بقیه مشق هامو بنویسم …

    حالا اثر نوشته دوستم را دقیقاً حس کردم …

    کودکم کمی آغوش با طعم عشق و بوسه می خواست؛ الان همه حواسش به مشق هایش است !

     

    پ.ن1: اول این که خدا را شکر به خاطر این نعمتی که به من عطا فرموده .

    پ.ن2: دوم این که وقتی مرا مادر صدا می زند، دلم می خواهد پرواز کنم !َ

    موضوعات: نکته های ناب, احساسی, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [شنبه 1396-10-23] [ 07:56:00 ب.ظ ]





      گُمشُده !   ...

     

    نمی دانم، دقیقاً از کِی، چه زمانی، گُمَت کرده بودم،

    از کِی فراموشت کرده بودم؛

    از روزهای کودکی ام، در ازدحام کوچه های مدرسه و هیاهوی خطاهای بچه گانه ام ؛

    یا نه، از روزهای نوجوانی و شور و شوق رسیدن به رؤیاهای بی حد و مرزش،

    از روزهای جوانی ام ،در همهمه ی افکار بی انتها و در میان شلوغی رابطه ها؛

    نمی دانم !

    از روزهای سر به مهر دبیرستان بود یا از روزهای دونفره شدن من و او …

    از روزهایی که تو را ندیدم یا نخواستم ببینم؛

    انگار یادم رفته بود که تو هستی !

    حالا که فکرش را می کنم، می بینم، خیلی وقت ها صدایت را هم نشنیدم،

    انگار گوش هایم را گرفته بودم تا چیزی نشنوم…

    یادم می آید؛

    روزهای مُرده ای که غمگین بودم و ناامید؛

    روزهایی که می توانستم با تو زنده اش کنم اما…

    چقدر احساس تنهایی می کردم، وقتی می دانستم کسی را می خواهم اما انکارش می کردم…

    روزهایم بی تو گذشت !

    انگار قرار بود همه این روزها را می دیدم تا تو را پیدا می کردم،

    حالا که از تب و تاب روزهای جوانی ام افتاده ام ؛

    جایی درون ذهنم رنگ دیگری پیدا کرده …

    وقتی صدایم کردی و من به سوی تو برگشتم؛ هنوز چشمانت منتظر نگاهم بود ،

    هنوز آغوشت برای پرواز دستانم باز بود؛

    دست هایم را که گرفتی گرمای آتشین وجودت سراسر قلبم را گرم کرد و من جانی دوباره گرفتم …

    از این که دارَمَت خوشحالم و از این که دیر پیدایت کردم غمگین !

     

    پ.ن1: دلتنگت بودم ،آهای خودم!

    پ.ن2: سراسر این دلنوشته حدیث قدسی «من عرف نفسه فقد عرف ربه» در خاطرم بود …

    موضوعات: نکته های ناب, درد دل, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



     [ 12:48:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...
     
     
    چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟