نگــــاه خـــــدا...
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   



بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...



تدبُّر در قرآن

آیه قرآن



شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            




آمار وبلاگ





کاربران آنلاین

  • متین
  • عابدي
  • انــــتـــــــظاری
  • شکیبا
  • مدرسه علمیه حضرت زینب کبری ارومیه


  •   بازگشت ماهی ها   ...

     

    نگاه خدا

     

    تنگ غروب

    وقتی که چراغ آسمون میره تا آروم آروم فیتیله اش را پایین بکشه 

    وقتی پرنده های مهاجر تندتر از قبل پر می زنن تا ی جایی را واسه رهیدن از خستگی پیدا کنن

    وقتی دونه دونه ماهی ها میرن تا لای بوته های ته دریا قایم بشن 

    وقتی پا میذاری رو ماسه ها و می بینی حتی دریا هم واسه رهیدن از تنهایی و تاریکی پناه به ساحل آورده …

    نشستن کنار ساحل و چشم دوختن به آب های بیکران، ی امیدی را در دلت زنده می کنه .

    لابلای آب ها ی عالمه ماهی هست که سوار بر موج ها ،با هر جزر و مدی خودشون رو به ساحل می رسونن

    انگار هیچ واهمه ای ندارن از اینکه دریا اونا رو روی ماسه های ساحل جا بذاره

    اینو از سبقت گرفتنشون از همدیگه و بازیگوشیشون میشه فهمید .

    ماهی ها به دریا بر می گردند ، خیلی زودتر از اونی که فکرش را بکنی .

    انگار دریا ماهی ها را صدا می زنه و ماهی ها اونو بی جواب نمیذارن 

    بعضیا اومدنشون به ساحل تکرار میشه و بعضیا آخرین بارشون میشه و به زندگیشون بر می گردند .

    آره

    انگار دنیایی شدن من و بازگشت به آغوش توئه که تکرار میشه 

    خیلی وقت ها یادم میره که کجام و چه باید بکنم 

    هر بار به ساحل اومدم و تو منو به آغوش خودت برگردوندی .

    از این بازگشت های شیرین دلم می خواهد 

    از این آغوش های تنگی که مرا آرام کند 

    از این صدا زدن هایی که لبیک بگویم و بازگشتی نباشد 

    خدای مهربانم مرا به خودم وا مگذار !

     

     

    پ.ن: کنار دریا ، غروب ، من و ی عالمه دلتنگی که اینجوری قاطی واژه ها شد و …

     

    موضوعات: دلنوشته ی تسنیم, چیک چیک دوربینم  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-05-28] [ 05:21:00 ب.ظ ]





      نامه ای به عشق!   ...

    سلام 

     

    بلد نیستم لفظ قلم حرف بزنم اما ، شدم مثل اون قناری دارچینی گوشه قفس که رفته تو لاک خودش … انگار یادش رفته آوازشُ ، انگار ی غمی تو جونش رخنه کرده و اونو عذاب میده …به همسری میگم : چش شده؟ میگه رفته تو لک ! یعنی چی ؟میگه فکر کنم ی دوره از زندگیشونه …و ساکت میشه .

    آره منم این روزا رفتم تو لک … یا نه، انگار خودمو گم کردم ،هر چی می گردم پیداش نمی کنم .هی گوشه دنج قفسی که برای خودم ساختم کز می کنم و بغض های فروخورده ام را بالا میارم …

    صفحات: 1 · 2

    موضوعات: درد دل, احساسی, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-05-10] [ 06:55:00 ب.ظ ]





      تازه شدن روح   ...

     

    آدم ها همیشه نیاز به تازه شدن دارند ، نیاز دارند تا روح خسته و رنجورشون را جلا بدهند.

    گاهی می شود این تازه شدن ها با خواندن یک کتاب خوب که مدت هاست توی قفسه،بلا استفاده، جاخوش کرده ، حاصل بشود .

    گاهی نوشتن جمله هایی که دوست داری بشنوی ؛

    گاهی بوییدن یک عطر تازه یا حتی بوییدن یک گل تا عمق جانت ؛

    گاهی حرف زدن با گل های گلدان و حرس کردن شاخه و برگ های خشک کنارش و شنیدن صدای دلربایشان ؛

    گاهی پاک کردن آیینه و دیدن تمام نعمت هایی که خدا ارزانی تو کرده ؛

    گاهی حتی بوییدن و شانه کردن موهای دخترکی که بیشتر اوقات همدم تنهاییت هست ؛

    گاهی شنیدن صدای کسی که خیلی دوستش داری ؛

    گاهی روح آدم ها با چیز های خیلی ساده تازه می شود ؛

    اما 

    صفحات: 1 · 2

    موضوعات: دلنوشته ی تسنیم, دعا  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-03-30] [ 09:40:00 ق.ظ ]





      پر پرواز   ...

     

    از بس که دویده بودم دیگه رمقی برای پاهام نمونده بود .

    از بین تمام اون آدما از بین همه ی اون خونه ها ، مغازه ها ، از بین همه کوچه و خیابونای شهر،

    حتی از بین همه ی گل های توی پارک گذشته بودم …

    حتی از  روبروی اون پنجره آهنی قرمزی که کنارش ی نارون تنها زندگی می کرد .آره از میون اون کوچه تنگ و باریک هم گذشته بودم ،

    اما هربار به بن بست رسیده بودم .

    رفته بودم تا تموم علقه هایی که به گردنم آویخته بودم را باز کنم و بندازمشون دور …

    خسته بودم خیلی خسته ،

    پاهام تاول زده بودند ،

    بال هام را باز کردم و پریدم .

    از بین همه اونایی که با پاهام گذشته بودم ، گذشتم ،

    رفتم اون بالا ، خیلی بالا ، برگشتم و زمین را نگاه کردم ،

    هنوزم زمین و اسباب بازیهاش پیدا بود .

    هنوزبعضیاشونو دوست داشتم .

    هنوز واسه بعضیاشون دلم تنگ شده بود .

    هنوز دلم می خواست برگردم و یکیشون را دوباره ببینم .

    هنوز ی حسی منو لابلای اون پنجره آهنی قرمز و درخت نارون کنارش می کشوند

    خواستم توجه نکنم اما ی چیزی منو کشید ، منو نگهداشت،

    نذاشت ادامه بدم . آره هنوز پاهام ی جایی اون وسطا گیر بود ،ی جایی که نمیذاشت اوج بگیرم …

     

     

    پ.ن ۱: بازم مهمونی تموم شد ، بازم من موندم و ی کوله بار حسرت ، نمی دونم مهمونی بعدی دعوتم یا باید همه را جا بذارم و پر بکشم !

    پ.ن۲: الهی و ربی من لی غیرک 

    پ.ن۳: «یا من یعلَمُ ضمیرَ الصّامِتینَ» تمام قلبم را به تو سپردم .

    موضوعات: درد دل, دلنوشته ی تسنیم, نیایش  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-03-24] [ 11:42:00 ق.ظ ]





      من و دل و هوای تو   ...

     

     

     

     

    روزها از پی هم می گذرند و من همچنان در خیال خام خود منتظرم!

    منتظر لحظه ای ناب !

    لحظه ای برای اِنابه ، لحظه ای برای بازگشت…!

    و همین که دلخوش می شوم به نگاهت ….

    آه !!! 

    خدایا چه می شود مرا ؟!

    راهی که روشن ، دری که باز و من که آماده پرواز ! 

    و دوباره

    .

    .

    .

    بال پروازم می شِکَنَد ! 

    معبودم !

    منِ ضعیف تحمل این بال گشودن ها و شکستن های پی در پی را ندارد …

    دستش بگیر که جز تو دستگیری ندارد !

     

     

     

    كُلَّما قُلْتُ قَدْ صَلَُحَتْ سَريرَتي وَقَرُبَ مِنْ مَجالِسِ التَّوّابينَ مَجْلِسي عَرَضَتْ لي بَلِيةٌ اَزالَتْ قَدَمي 

     مرا چه شده است كه هرگاه با خود گفتم باطن و درونم نيكو شده و نزديك شده از مجالس توبه‌كنندگان مجلس من،

    گرفتاري و پيش آمدي برايم رخ داده كه پايم لغزش پيدا كرده .

     

     

     

    موضوعات: نکته های ناب, دلنوشته ی تسنیم, دعا  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-03-13] [ 11:16:00 ق.ظ ]





      طبیب دلم !   ...

     

    و چه روز ها که برای دلم دارویی اشتباهی تجویز کردم ! 

    ای طبیب دل بیمار من !

     

     

     

    پ.ن : شنیدید میگن نباید بدون تجویز پزشک دارو مصرف کنید ؟ یا این که اگه کسی درد مشابه تو را داشت ، نباید داروی اونو واسه خودت تجویز کنی ؟

    موضوعات: درد دل, دلنوشته ی تسنیم, دعا  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-03-03] [ 10:36:00 ق.ظ ]





      نروم جز به همان ره که توأم راهنمایی!   ...

    تازه از مدرسه به خونه اومده بود .خیلی غمگین و‌ گرفته به نظر میومد . با دیدن قیافه اش فهمیدم بازم ی کاری کرده … مظلومانه نگام کرد و سرشو زیر انداخت . پیش خودم گفتم بازم ی دسته گل به آب دادی و میخوای لاپوشونیش کنی ؟! اینجور وقت ها سعی می کنم سکوت کنم تا خودش اعتراف کنه .

    بر خلاف همیشه زیاد پیشم نموند ، رفت تو اتاق . برگشت ، دوباره رفت . چند بار رفت و اومد .گفتم: نازنینم چته ؟ گفت: مادر ؟؟؟؟؟؟

    +: جانم !

    - : میشه اگه ی چیزی را واست تعریف کردم ، عصبانی نشی و دعوام نکنی ؟

    + : حالا بگو . 

    - : نه اول باید قول بدی که عصبانی نشی و دعوام نکنی .

    دلم نرم شد ،گفتم باشه سعی خودمو می کنم عصبانی نشم اما خب اگه کارت بد باشه … نذاشت به حرفم ادامه بدم و دستمو گرفت و خودشو تو بغلم جا داد . شروع کرد به گریه ،قول بده دعوام نکنی ؟ به هر ترفندی بود راضیش کردم حرفشو بزنه … قبل این که بگه ، شروع کرد به شیرین زبونی : من که می دونم تو بهترین مادر دنیایی!  ، من که می دونم تو مهربون ترینی ! ، من که می دونم دنیا رو بگردم ،بهتر از تو پیدا نمی کنم ! ،من که …. گفتم بسه شیرین زبونی حرفتو بزن … شروع کرد به تعریف ؛  اول بگم که واقعاً عصبانی شدم حرفاشو که شنیدم ولی خیلی خودمو کنترل کردم متوجه نشه . واقعاً کارش خوب نبود ، ولی نه اونقدر که بخشودنی نباشه … حرفاش که تموم شد ، فقط گفتم خودت قبول داری کارت خیلی بد بوده ؟ درسته ؟ با شرمندگی گفت : بله می دونم ولی قول میدم تکرار نکنم .می دونستم دیر یا زود یادش میره چه قولی داده ، یادش میره چجوری گریه و التماس می کرد که دعواش نکنم . آخرش خودش ضرر می کرد اما باز هم فراموش می کرد .

     

    صفحات: 1 · 2

    موضوعات: نکته های ناب, دلنوشته ی تسنیم, نیایش, دعا  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-03-01] [ 01:10:00 ب.ظ ]





      بخشش   ...

    یا کریم الصّفح !

     

    هر بار که نگاش می کرد ، ته دلش خالی می شد و ی حس خجالت زدگی تو وجودش ،عمیق می نشست . باورش سخت بود اما خب اتفاقی بود که نباید می افتاد و افتاده بود . بهش گفته بود که اونو می بخشه و همه کارش را ندید می گیره به فلان شرط… قبول کرده بود ولی هر بار با نگاهش ، حس می کرد هنوز کار بدش را بخاطر داره و جلوی چشمش رژه میره …

    آدم ها بیشتر وقت ها از گناهان و اشتباهات همدیگه می گذرند اما ته دلشون هنوز ی چیزایی هست که باعث میشه اون اشتباهات را بخاطر بیارن و گاهی تو نگاه و رفتارشون خودش را نشون میده و چقدر این رفتار برای شخص مورد نظر عذاب آوره . همیشه سعی می کنه تو موقعیتی قرار نگیره که یادآوری ایام گذشته بشه و یا حتی حرفی نزنه که خاطرات طرف مقابل را زنده کنه و اون یادش بیاد واسه چه اشتباهی اونو بخشیده …

    اما خدای مهربان ما قضیه اش با آدما فرق می کنه . بنده خدا اشتباه می کنه ،اشتباهی که از دید دیگران قابل بخشش نیست اما خدا می بخشه و حتی اون گناه و اشتباه را از دفترچه اعمال بنده پاک می کنه، و حتی به روی بنده اش نمیاره . یادمه ی استاد داشتیم که می گفت : خدا کاری می کنه که حتی اون دو تا فرشته همراه انسان هم از یاد ببرن که چنین گناهی را شاهد بودند .

    به اینگونه بخشش «صفح» می گویند. خدا به همه ما توفیق توبه بده و ما را هم شامل اینگونه بخشش خودش بکنه .

    موضوعات: نکته های ناب, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-12-22] [ 08:03:00 ق.ظ ]





      تقدیر   ...

    هو الحی الذی لا یموت !

     

     

    چهل، پنجاه ساله به نظر می رسید .ی خانم به نظر دنیا دیده و زحمت کشیده! اومده بود تا تسلی خاطر بازماندگان تازه گذشته باشه . با همسر فرد فوت شده مرتب حرف می زد و دلداریش میداد . راستش از این فاصله ای که داشتم درست متوجه نمی شدم چی میگه . همسر اون فرد هم مرتب سرش را تکون میداد و گاهی هم دو تا دستش را بالا می برد و ی آمینی می گفت .

    غرق تو مکالمه این دو تا بودم و این که حالا این خانم جوون بعد از مرگ ناگهانی همسرش با دوتا بچه که یکیشون دبستانی و یکیشون سال اول دانشگاهش بود ، چکار می کنه . ناخواسته نگاهم روی خانم چهل پنجاه ساله زوم بود که دیدم به من نگاهی کرد و گفت :« سرنوشت آدما را خدا می نویسه ، بنده خدا که کاره ای نیست و دخالتی نداره، پس چرا هی بگیم چرا اینجور شد، چرا اونجور شد ، نه؟» یهو به خودم اومدم و گفتم صد البته ، بله بله …

    با این که خیلی ساده و خودمونی این حرف را زد ،اما من را به فکر فرو برد … تا چند لحظه پیشش داشتم به همین چیزا فکر می کردم . دیدم بیراه نمیگه ، آدما اگه بدونند هر چی خدا واسشون مقدر می کنه خِیره ، دیگه تو مصیبتها جزع فزع نمی کنند و راضی به رضای خدا هستند .( البته همسر شخص متوفی در عین حالی که خیلی ناراحت بود و اشک می ریخت ، اما صداش بالا نرفت و انگار مصداق حرف من میشد …)

     

     

    امیدوارم خدا هرکسی را که دچار مصیبت و سختی ای می کنه ،خودش هم بهش صبر بده .صبر در مصیبت ، صبر در برابر گناهان ، صبر در برابر نعمات و حتی صبر برای انجام عبادات .

    موضوعات: نکته های ناب, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [دوشنبه 1396-12-21] [ 09:21:00 ق.ظ ]





      واگویه های من و یکی !   ...

    همیشه این ماه که میشه ی عالمه خاطره تو دلم زنده میشن …

    انگار قصد هم ندارن تا به این زودی دست از سرم بر دارن .

    روبروش می ایستم و زل می زنم به چشماش ، ته این چشما ،ی غم بزرگی نشسته .

    باهاش حرف می زنم و یکی یکی دست خاطره هاشو می گیرم و از دلش بیرون می کشم 

    ی قطره اشک میفته روی گونه اش ، با سرانگشتم راهشو سد می کنم ،

    دستمو می گیره و میگه : دلم به اینا خوشه …

    ی لحظه ساکت میشم ، تا اون حرف بزنه ؛

    می دونم تو دلش ی دریای طوفانیه و هر لحظه ممکنه منو هم با خودش ببره .

    واژه ها یکی یکی مث تیله های رنگی رنگی می غلتن و آروم آروم میان سمت من ،

    دونه دونه می گیرم و میذارمشون توی تنگ بلوری قلبم .

    واسه یکی ،یکیشون شعر می بافم و تنشون می کنم … می دونم اونم این کارو دوست داره !

    یکی از این تیله ها رنگش با بقیه فرق داره انگار ، چون ی مرتبه ساکت میشه و زل می زنه تو چشمام 

    بهش میگم , می دونم ، می فهمَمِت ! انگار منتظر همین حرف بود …

    دستشو می گیرم و با چشمام باهاش حرف می زنم ، فقط اونه که حرفای منو می فهمه .

    این روزها کار دلم شده این … گاهی فقط و فقط اون می تونه منو آروم کنه …

    .

    .

    .

    آخرش می رسم به تو !  

     

     

    پ.ن۱: دلداری های من و خودم ،شیرین ترین لحظه هایی که دارم .

    پ.ن۲: «تو» زیباترین داشته منی ! ألا بِذِکر اللهِ تَطمَئنُ القلوب .

     

     

     

    موضوعات: درد دل, احساسی, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [یکشنبه 1396-12-06] [ 10:03:00 ق.ظ ]





    1 2

      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...
     
     
    چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟