آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(9)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
9 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)

نظر از: حضرت مادر (س) [عضو] 

5 stars

احسنت خواهر گرامی التماس دعا

1396/10/22 @ 19:47

نظر از: تســـنیم [عضو] 

5 stars

سلام
سپاسگزارم.
حاجت روا إن شاء الله.

1396/10/22 @ 21:08

نظر از: روشنک بنت سینا [عضو] 

5 stars

آفرین. خوب، روان و پیوسته نوشتین. هیشکی حدس نمی‌زنه خواب بود. من این صحنه‌ها رو زمان بچگیم تو روستا خیلی تجربه کردم. دقیقا می‌فهمم چه حسی بوده.

1396/10/16 @ 23:50

نظر از: تســـنیم [عضو] 

5 stars

سلام خوش اومدید !

ممنون نوشتنش زیاد سخت نبود ولی مواجه شدن باهاش خیلی وحشتناک بود …

1396/10/17 @ 08:15

نظر از: . . . قلم . . . [عضو] 

چه خوب ترسیم کردی :) ولی به خوابهای من نميرسه :)))

1396/10/16 @ 16:36

نظر از: تســـنیم [عضو] 

5 stars

سلام
وقتی بیدار شدم تا نیم ساعت جرأت تکون خوردن نداشتم ولی خب صدای اذان منو از رختخواب کشید بیرون …

ممنون از نظرت ماریا جان .

1396/10/16 @ 16:54

نظر از: دمپختک [عضو] 

5 stars

گره داستانتون دلچسب بود.دوست داشتم بیشتر کش پیدا میکرد:)))))
تپپپپپش قلللللللب.

1396/10/16 @ 15:30

نظر از: تســـنیم [عضو] 

5 stars

ممنون از نظرت عزیزم …
تو نوشته های بعد جبران می کنم إن شاء الله.

1396/10/16 @ 16:56

نظر از: مدرسه علمیه کوثر اصفهان [عضو] 

سلام خیلی زیبا توصیف کردید هم حال خودتان وهم حال وهوای این روزها را اماخواب راهرجورتعبیر کنید همانطور تعبیر می شود انشاالله خیر است ممنون که به وبلاگ ما سر زدید از دیدار دوباره شماخوشحال میشوم

1396/10/16 @ 08:36

نظر از: تســـنیم [عضو] 

5 stars

سلام ممنون از حضورت دوست خوبم !
آره خدا را شکر به خیر گذشت …

1396/10/16 @ 16:58

نظر از: d [بازدید کننده]

d

سلام
راسو کوچولو…(لاغر و بلنده!)
کشتزار ذرت…
تاریکی….
چه قشنگ می نویسین..نویسنده قابلی هم شدین!
چه زیبا!

1396/10/13 @ 13:05

نظر از: تســـنیم [عضو] 

5 stars

سلام
نه هنوز مونده تا نویسنده قابل شدن …دارم تلاش می کنم از همین چیزای کوچک شروع کنم تا بتونم خوب بنویسم

نظر لطف شماست ! زیبانگرید !

ممنونم از حسن توجه شما به این وبلاگ

1396/10/13 @ 17:07


فرم در حال بارگذاری ...