نگــــاه خـــــدا...
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   



بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...



تدبُّر در قرآن

آیه قرآن



شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            




آمار وبلاگ





کاربران آنلاین

  • متین
  • عابدي
  • انــــتـــــــظاری
  • شکیبا
  • مدرسه علمیه حضرت زینب کبری ارومیه


  •   شب احیاء کودکانه   ...

     

    از سر شب شوق رفتن به مسجد را داشت.ی جور بی قراری باهاش همراه بود. مدام سؤالش این بود که کِی میریم ، دقیقاً چه ساعتی ؟ خیلی دوست داشتم و دارم که بدونم چه حسی داشت ، آخه اون که سنی نداره و مثل ما آدم بزرگ ها کوله بارش سنگین نیست . وضو گرفتیم و عازم رفتن شدیم . تازه دعای جوشن کبیر را شروع کرده بودند . اتفاقاً یکی از دوستان صمیمی اش را دیدیم و دیدار هم تازه شد، هر دو مثل پروانه به سوی هم پرکشیدند. طفلک هم از قلبش ناراحته و هم مشکل کبدی داره ، از همه مهمتر مشکل جسمانی اش هم روی همه ی اینها را پوشانده . دخترکان از اول تا آخر مجلس تو گوش هم پچ پچ کردند و ریز خندیدند…همون جا وسط همه اون آدم بزرگ هایی که به امید بخشش و تضرع اومده بودند ، نقاشی حرم امام حسین علیه السلام و بین الحرمین با صفا را کشیدند و خودشون را که کناری ایستاده بودند و با هم زمزمه می کردند : خدایا کربلا نصیبمان کن !  همه ی اینا به کنار ، من تعجبم از وقتی بود که روحانی مسجد گفت : قرآن ها را مقابل صورت باز کنید ، دخترکان هر دو به سمت مادرها ، سراغ قرآن گرفتند و پا به پای بزرگترها بک یا الله گفتند و اشک ریختند… یا حَبیبَ الباکِینَ…

     

    پ.ن :خدایا دلم از این هواهای کودکانه می خواهد ،

    از همین ها که فقط تو را می بینند ،

    از همین ها که تو را باور دارند و جز تو یاوری نمی بینند …

    یا دَلیلَ المُتَحَیِّرینَ ، یا غِیاثَ المُستَغیثینَ ، یا صریخَ المُستَصرِخِینَ …

    موضوعات: مناسبت ها, خاطرات, نیایش, دعا  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-03-16] [ 12:15:00 ب.ظ ]





      اردیبهشت و دردونه هاش!   ...

     

    وقتی می خواستم اونا را به خونه بیارم ،غرق غنچه بودند .

    خونه که اومدند با ناز و نوازش من و نگاه خورشید خانم و غزل خوندن های آب توی آب پاش هم غنچه ها وا نشدند …

    ی روز با خودم گفتم شاید این دردونه ها خونشونو دوست ندارند .زود دوتا گلدون بزرگ و ی تغذیه خوب آوردم و کمک کردم تا اسباب کشی کنند .

    به به ! خونه نو مبارک !

    تازه چیدمان خونه را هم واسشون عوض کردم .حس کردم جای این نازدونه های در هم تنیده هم تنگ بوده که این دردونه ها خودشونو نشون ندادند.

    حالا بعد دو هفته و غزل خونی های من و آب و خورشید خانم ، شمعدونی هام عاشق شدند !

    آخه اردیبهشته !!!

     

     

    پ.ن: خدا را سپاس بخاطر تمام این دلخوشی های کوچک …عاشقتم خدا !

     

    دردونه های من در ۳ اردیبهشت ۹۷ !

     

    دردونه های من در ۱۵ اردیبهشت ۹۷ !

    موضوعات: احساسی, خاطرات  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-02-03] [ 10:06:00 ق.ظ ]





      حسّ تازه !   ...

     

     

    چه حس خوبیه ! وقتی آدم دوباره روزهای تحصیلی را تجربه می کنه !

    بعد از مدت ها سبک سنگین کردن تصمیم گرفتم برم و تو کلاسهای مکالمه عربی حوزه ثبت نام کنم .ی حسّ خوبی بود وقتی امروز دوباره سر کلاس نشستم . همون کلاسی که سال اول حوزه بودیم .

    جلسه دومم بود و من هنوز نمی دونستم کلاس چجوریه ، خوبه ، بده …

    اما وقتی استاد یهو پرسید : ما فعلتی(با لهجه نوشتم) و من که داشتم هاج و واج نگاش می کردم ، فهمیدم اینجا هم با کلاس های درسی دیگه فرقی نداره …مونده بودم چی بگم ، اعتراف می کنم هول شدم و گفتم : أنا، أنا،أنا …ای خدا چی بگم من !خنده ام گرفته بود .استاد گفت باید بگی :أنا ربَّة البیت ! (من خانه دارم ) …البته بماند که در طول کلاس من فقط کلمات انگلیسی را به خاطر می آوردم و حتی چند بار جواب استاد را انگلیسی دادم و این خودش باعث شد کلاس شاد و دلپذیری بشه .

    بعد شروع کردیم در مورد اشاره به اشیاء صحبت کردن ، هذا الجدار ، هذا المنضدة ، هذه البیت ، هذه النافذة …

    فقط استاد هر بار که میخواست از طلاب چیزی بپرسه تلاش می کرد اونا را به اسم صدا بزنه و گاهی هم یادش می رفت اسم هر کسی چیه و کلاس می رفت تو فاز خنده …. سیدة ….امممممم….   رؤیا هستم ؛ بله بله : سیدة رؤیا قولی …. 

    راستش امروز خیلی روز قشنگی بود و من دلم میخواد ی روز بتونم خیلی خوب مکالمه عربی داشته باشم . چون امروز فهمیدم هر چقدر که عربی قوی ای داشته باشم باز هم برای مکالمه مهارت خاص خودش را میخواد .

    موضوعات: خاطرات  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-01-28] [ 05:09:00 ب.ظ ]





      پختگی !!!   ...

     

        بی تاب بود و بی قرار … سراسیمه از پله ها بالا و پایین می رفت ؛ انگار ذهنش درگیر چیزی بود. گاهی کنار پیش خوان می آمد و از مسئول آن چیزی می پرسید . شاید ده بار پله ها را بالا و پایین رفت و در نهایت وسط سالن نشست و با صدای بلند شروع به گریه کردن و بد و بیراه گفتن کرد ؛ به نظر سی و چند ساله می رسید .جلو رفتم و با مهربانی کنارش نشستم ، دستش را گرفتم و به چشمانش نگاه کردم … از حرکت من متعجب شد و انگار گوشی برای شنیدن حرف هایش پیدا کرده باشد، شروع به درد دل کرد و پرده از آلام درونش برداشت : زندگی خوبی داشتم همسرم عسلویه کار می کرد دو بچه قد و نیم قد دارم …ثروتمند نبودیم اما دستمان به دهانمان می رسید . تا این که چند ماه پیش که همسرم از کار به خانه بازگشت بعد از ساعتی استراحت متوجه شد که دیگر نمی تواند روی پاهایش بایستد …

    در این بین حرف های زیادی رد و بدل شد و فهمیدم سی سال بیشتر سن ندارد و همسرش دچاری بیماری ” گیلن باره” شده (چیزی شبیه ام اس پیشرفته) و حالا هم بدنبال کارهای بیمه و تأمین دارو برای همسرش بود … بماند که چقدر تلاش کردم تا بتوانم او را آرام کنم … برای من که با کوچکترین مشکلی در زندگیم، خودم را می باختم، مرهم گذاشتن بر روی دردهای زن هیچ اثری نداشت …

    ادامه »

    موضوعات: نکته های ناب, درد دل, خاطرات  لینک ثابت



    [شنبه 1396-09-04] [ 12:51:00 ب.ظ ]





      یلدا مبارک   ...

     

     

    پ.ن: با دیدن این عکس یاد دوست خطاطم افتادم که مدت زیادیه ندیدمش …این عکس را به یاد دوستم گذاشتم …

    یلداتون مبارک

    موضوعات: مناسبت ها, خاطرات  لینک ثابت



    [سه شنبه 1395-09-30] [ 09:37:00 ق.ظ ]





      دانستن زبان دوم!!!!   ...

     

    این خاطره مربوط به پارسال اوایل محرمه که من کربلا بودم.

    ظهر بود و خیلی شلوغ . همه در تکاپوی پیدا کردن جایی برای نشستن . راستش زیاد امیدی به پیدا کردن جا نداشتم ؛ آخه همه باز نشسته بودند و وقتی ازشون می خواستم به من جا بدن می گفتند جا نیست برو ی جای دیگه بشین … از چند نفر که ایرانی بودند خواستم که اجازه بدن منم نماز بخونم ولی فایده نداشت … همینطور که داشتم صف ها را یکی یکی رصد می کردم چشمم به خانم عربی افتاد… رفتم کنارش و بهش گفتم ی کم جمع بشین تا منم بشینم ولی اون با ایما و اشاره گفت که نمی فهمم چی میگی !

    گفتم حالا بیا و درستش کن …من که عربی بلد نیستم

    ی دفعه مثل برق ی چیزی پرید رو زبونم :? Can you speak english

    خانم عرب چنان ذوقی کرد و گفت yes،yes و من داشتم به این فکر می کردم که چجوری بهش بگم به من جا بده !!!!!

    دست و پا شکسته گفتم : please ggiiivvvveee mmmee sooommmee placcce

    با تعجب نگام کرد … گفتم ببخشید و از خجالت سرمو پایین انداختم …

    بنده خدا  از کلمه place  که گفتم فهمید که جا می خوام بهم جا داد اما تا نماز تموم شد دیگه سرمو بلند نکردم…

    چقدر بهم خندیده و واسه دوستاش تعریف کرده !!!!! اشکال نداره از این که موجبات خنده ی بنده خدا را فراهم کردم خوشحالم …

    ولی فهمیدم این دوازده ترمی که به یادگیری زبان انگلیسی پرداختم همش کشک !!!!

    موضوعات: خاطرات  لینک ثابت



    [دوشنبه 1395-09-15] [ 11:37:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...
     
     
    مداحی های محرم