در هیاهوی آدم ها و شلوغی خیابان نظرم را به خودش جلب کرد ؛ پسری بیست ساله به نظر می رسید، قیافه معصومانه ای داشت اما یک چیزی این معصومیت را خیلی سریع از ذهن آدم پاک می کرد …

یاد بچه های بیش فعال افتادم ، دو سه تای آن ها را در فامیل داشتیم ، همین که به خواسته هایشان نمی رسیدند به جان اشیاء شکستنی خانه می افتادند ؛ پرت کردن لیوان آب یا بشقاب دم دستشان ؛ آره دقیقاً شبیه آن هاست .

به جد می توانم بگویم بیش فعالی دارد ، خودش هم نمی داند چه می خواهد؛ فقط سنگ پرتاب می کند و ویران می کند . خیلی دوست دارم از او بپرسم آیا با شکستن و ویران کردن به مقصودت می رسی ؟ فقط همین را می دانم که شبیه جوجه ای که سر از تخم بیرون آورده و جلوی پایش را هم نمی بیند تلو تلو می خورد …

در تعجبم!  این جوجه ها با این تعداد معدود می خواهند نظام تغییر دهند ؟!!!

صاحب این مملکت بزرگتر از این حرف هاست ، مملکت قانون دارد ، صاحب دارد ، رهبر دارد، حالا اگر تو نسبت به مسائلی اعتراض داری مثل بچه آدم اعتراضت را بگو نه با ویرانی …

هر چند می دانم تمام این ها از جای دیگری آب می خورد و پشت پرده ی آن کاملاً روشن و واضح است …

با خودم می گویم کاش دارویی چیزی بود تا با همین آب به خوردشان می دادیم ، از این رو به آن رو می شدند و بیش فعالیشان!!! درمان می شد !!!

 

پ.ن1:خدای بزرگ حافظ و نگهبان این مملکت است ؛ چه باک از فتنه گر و بزرگتراش!!!

پ.ن2: ما همه با هم هستیم پشت ولایت هستیم … منافق ننگت باد !

موضوعات: درد دل, مناسبت ها, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



[سه شنبه 1396-10-12] [ 09:02:00 ق.ظ ]