نگــــاه خـــــدا...
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   



بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...



تدبُّر در قرآن

آیه قرآن



شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            




آمار وبلاگ





کاربران آنلاین

  • شمس
  • زكي زاده
  • وجیهه السادات بدری
  • صهباء
  • یار مهـــدی
  • حمیده رحیمی
  • نرگس تابش


  •   نامه ای به عشق!   ...

    سلام 

     

    بلد نیستم لفظ قلم حرف بزنم اما ، شدم مثل اون قناری دارچینی گوشه قفس که رفته تو لاک خودش … انگار یادش رفته آوازشُ ، انگار ی غمی تو جونش رخنه کرده و اونو عذاب میده …به همسری میگم : چش شده؟ میگه رفته تو لک ! یعنی چی ؟میگه فکر کنم ی دوره از زندگیشونه …و ساکت میشه .

    آره منم این روزا رفتم تو لک … یا نه، انگار خودمو گم کردم ،هر چی می گردم پیداش نمی کنم .هی گوشه دنج قفسی که برای خودم ساختم کز می کنم و بغض های فروخورده ام را بالا میارم …

    صفحات: 1 · 2

    موضوعات: درد دل, احساسی, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-05-10] [ 06:55:00 ب.ظ ]





      اردیبهشت و دردونه هاش!   ...

     

    وقتی می خواستم اونا را به خونه بیارم ،غرق غنچه بودند .

    خونه که اومدند با ناز و نوازش من و نگاه خورشید خانم و غزل خوندن های آب توی آب پاش هم غنچه ها وا نشدند …

    ی روز با خودم گفتم شاید این دردونه ها خونشونو دوست ندارند .زود دوتا گلدون بزرگ و ی تغذیه خوب آوردم و کمک کردم تا اسباب کشی کنند .

    به به ! خونه نو مبارک !

    تازه چیدمان خونه را هم واسشون عوض کردم .حس کردم جای این نازدونه های در هم تنیده هم تنگ بوده که این دردونه ها خودشونو نشون ندادند.

    حالا بعد دو هفته و غزل خونی های من و آب و خورشید خانم ، شمعدونی هام عاشق شدند !

    آخه اردیبهشته !!!

     

     

    پ.ن: خدا را سپاس بخاطر تمام این دلخوشی های کوچک …عاشقتم خدا !

     

    دردونه های من در ۳ اردیبهشت ۹۷ !

     

    دردونه های من در ۱۵ اردیبهشت ۹۷ !

    موضوعات: احساسی, خاطرات  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-02-03] [ 10:06:00 ق.ظ ]





      واگویه های من و یکی !   ...

    همیشه این ماه که میشه ی عالمه خاطره تو دلم زنده میشن …

    انگار قصد هم ندارن تا به این زودی دست از سرم بر دارن .

    روبروش می ایستم و زل می زنم به چشماش ، ته این چشما ،ی غم بزرگی نشسته .

    باهاش حرف می زنم و یکی یکی دست خاطره هاشو می گیرم و از دلش بیرون می کشم 

    ی قطره اشک میفته روی گونه اش ، با سرانگشتم راهشو سد می کنم ،

    دستمو می گیره و میگه : دلم به اینا خوشه …

    ی لحظه ساکت میشم ، تا اون حرف بزنه ؛

    می دونم تو دلش ی دریای طوفانیه و هر لحظه ممکنه منو هم با خودش ببره .

    واژه ها یکی یکی مث تیله های رنگی رنگی می غلتن و آروم آروم میان سمت من ،

    دونه دونه می گیرم و میذارمشون توی تنگ بلوری قلبم .

    واسه یکی ،یکیشون شعر می بافم و تنشون می کنم … می دونم اونم این کارو دوست داره !

    یکی از این تیله ها رنگش با بقیه فرق داره انگار ، چون ی مرتبه ساکت میشه و زل می زنه تو چشمام 

    بهش میگم , می دونم ، می فهمَمِت ! انگار منتظر همین حرف بود …

    دستشو می گیرم و با چشمام باهاش حرف می زنم ، فقط اونه که حرفای منو می فهمه .

    این روزها کار دلم شده این … گاهی فقط و فقط اون می تونه منو آروم کنه …

    .

    .

    .

    آخرش می رسم به تو !  

     

     

    پ.ن۱: دلداری های من و خودم ،شیرین ترین لحظه هایی که دارم .

    پ.ن۲: «تو» زیباترین داشته منی ! ألا بِذِکر اللهِ تَطمَئنُ القلوب .

     

     

     

    موضوعات: درد دل, احساسی, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [یکشنبه 1396-12-06] [ 10:03:00 ق.ظ ]





      حسّ دلنشین   ...

    هو المحبوب 

     

    گاهی اوقات اصلأ نمی دونی چه حالی داری ،

    میری تو خودت و رو موج نگرونی هات تاب می خوری .

    گاهی غرق در خاطره هات میشی و بعضی وقت ها با یکی از اونا درگیر ؛

    احساست قابل وصف نیست؛ نه غمش نه شادی ش

    ی جورایی می دونی کسی نمی تونه حالت را عوض کنه 

    نه خنده کسی، نه گریه اش ،نه صداش 

    قاطی شلوغی های ی پارک ،ی خیابون ، ی کوچه و

    حتی شلوغی کتاب های کتابخونه ات میشی تا شاید دری وا بشه و اونی که باید بشه ، بشه 

    ولی نمیشه …

    گاهی خودتو درگیر تماشای ی عکسی ،چیزی از گذشته های خیلی دور می کنی 

    یا حتی یهو تصمیم می گیری ی دستی به سر و روی اتاقت بکشی ، 

    اما …

    توی این دنیا چه واقعی چه مجازی چیزی نیست حالت را خوب کنه 

    گاهی حتی صدای مادرت هم مرهم دردت نیست …

    بعضی وقت ها این حالو که پیدا می کنی اگه شانس بیاری و هنوز دلت بیدار باشه 

    ی نجوا از درونت به گوش می رسه ؛

    تازه میشی 

    یادت میفته خیلی روزها بوده که هواتو داشته و دل به دلت داده تا حرفتو بزنی 

    هنوز لب به سخن وا نکردی که اشکت جاری میشه 

    شاید دو قطره است،  ولی معجزه است …

    می فهمی وقتش رسیده ، وضو می گیری و چادر نماز گل گلی آبی رنگت را سر می کنی 

    و روبروش زانو می زنی، صداش می زنی از اعماق وجودت ؛

    پر واضحه که صدات کرده بود و تو این بار صداشو شنیدی …

     

    وَ إذا سَأَلَکَ عِبادی عَنّی فَإِنّی قَریبٌ أُجیبُ دَعوَةَ الدَّاعٍ…(بقره،۱۸۶)

     

    انگار حالت خیلی خوب شده خیلی …

     

     

    پ.ن۱ : کاش از این حال و هواها همیشه سراغم بیاد !

    پ.ن۲: الهی داغ دل را نه زبان تواند تقریر کند و نه قلم یارد به تقریر رساند ؛

    الحمدلله که دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است .

     

    موضوعات: نکته های ناب, درد دل, احساسی, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [جمعه 1396-11-06] [ 12:00:00 ق.ظ ]





      عاشق بی مثال!   ...

    خیلی دوستش داری ! می دانم ، بیشتر از هر چیزی که بتوان تصور کرد . آن قدر که گاهی فقط عاشقانه نگاهش می کنی. با هر چیزی می خواهی خودت را به  او نشان دهی ؛ خودت را ، عشقت را.

    همیشه کنار اسمش یک «جانم» می گذاری . برایش زندگی می بافی ،چای می ریزی تا او چایی اش را بنوشد و خستگی در کند.

    بعضی وقت ها که می خواهد جایی برود برایش بقچه ای از دعا پیچیده ای و به دستش داده ای و او یادش رفته که حتی نگاهت کند .

    خیلی تلاش می کنی به او بفهمانی که چقدر دوستش داری ،چقدر عاشقش هستی؛

    دیده ام وقت هایی را که خیلی کار داری اما بخاطر او همه کارها و قرارهایت را کنار می گذاری ؛

    هر جا باشد می خواهی که تو هم باشی ، هر جا می رود ،می خواهی که با او بروی . اما انگار او تو را … نه! حتی نمی خواهی تصورش کنی !

    دیده ام وقت هایی که عصبانی ات می کند ولی دل به دلش می دهی و از او ناراحت نمی شوی ؛ آخر تو عاشقش هستی . تو را می آزارد و تو انگار نمی بینی ، آزرده نمی شوی …

    اما او انگار نمی داند ، انگار نمی فهمد یا شاید خودش را به ندانستن و بی خیالی می زند …

    روزهای زیادی را دیده ای ، روزهایی که خوب یا بد گذشتند ، او هنوز هم تو را نخواسته اما تو عاشقانه هایت را نثارش می کنی ، قربان صدقه اش می روی… هنوز چشم های نگرانت تا دَمِ در بدرقه قدم های اوست و هنوز منتظرش می مانی و انگار بغیر از او کسی را نداری …

    نمی دانم تا بحال به «او» که وقتی تو را خلق کرد، به خودش آفرین گفت ، فکر کرده ای ؟ 

    او همیشه حواسش به تو هست ، همیشه مراقب تو ؛ 

    دیده ای ؟ با هر بهانه ای می خواهد او را ببینی ، صدایش بزنی و به سویش پرواز کنی !

    حتی یک لحظه از تو غافل نیست؛ همیشه همراهت ، کنارت و پشت و پناه توست !

    حالا خودت بگو ، تو عاشق تری یا او ؟ 

     

     

    موضوعات: احساسی, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1396-10-28] [ 12:25:00 ق.ظ ]





      عشق مادر و فرزندی !   ...

     

    همیشه وقتی مشغول به کاری هستم مخصوصاً وقتی میام اینجا، همه حواسش معطوف می شود به من !

    امروز هم مثل همیشه !

    یکی از دوستان مطلبی در مورد بغل کردن فرزندان در وبلاگش گذاشته بود ، با دقت تمام می خواندمش که یهو سر و کله اش پیدا شد ؛

    ماااااااااااادر ؟ مااااااااادر؟  مااااااااادر؟  هنوز به اتاق نرسیده شروع کرد به حرف زدن که امروز در مدرسه چه شد و کی چی گفت و …

    اول خواستم به کارم ادامه بدهم و گوش دادن به او را موکول کنم به بعد اما بعد …

    جااااانم عزیزم ! او را در آغوش کشیدم و با عشق زیاد بوسیدم … نگاهم کرد و گفت : مادر ؟ حرفم را می زنم و زود می روم .گفتم بگو من سراپا گوشم برای تو …

     

    حرف هایش که تمام شد ( شاید دو یا سه دقیقه بیشتر طول نکشید!) مرا بوسید و از آغوشم جدا شد ؛

    _میرم بقیه مشق هامو بنویسم …

    حالا اثر نوشته دوستم را دقیقاً حس کردم …

    کودکم کمی آغوش با طعم عشق و بوسه می خواست؛ الان همه حواسش به مشق هایش است !

     

    پ.ن1: اول این که خدا را شکر به خاطر این نعمتی که به من عطا فرموده .

    پ.ن2: دوم این که وقتی مرا مادر صدا می زند، دلم می خواهد پرواز کنم !َ

    موضوعات: نکته های ناب, احساسی, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [شنبه 1396-10-23] [ 07:56:00 ب.ظ ]





      شمعدانی ها دیگر عاشق نشدند !   ...

     

    سال هاست که بید مجنون ِ کنار حوض، مجنون است؛ او مدت هاست گیسوان پریشانش را، رقصان به لب های حوض مدوّر میان حیاط به دست باد می سپارد …

    مدت هاست ماهی های کوچک حوض، هر روز عطر نفس های کاشی های فیروزه ای را نفس می کشند و با آهنگ شاخسار مجنون، رقصان و بوسه زنان زندگی می کنند؛ و هنوز در حسرت دریا…

    حوض با کاشی های فیروزه ای رنگش هر صبح به روی ماهی ها عشق می پاشد و امید می بخشد …

    اما گوشه حیاط، پیچکی بی قرار در باغچه ای از عشق، مأمن گرفته و به امید دیدار خورشید دیوار بلند حیاط را در می نوردد.

    کمی آن طرف تر درخت تاکِ کنار پله ها همچنان برای پیچیدن دور قلب نرده ها عشق می بافد …

    روزهای زیادی است کودکی به عشق مادر نان می خرد …

    ایوان پر از شمعدانی است؛ شمعدانی ها هر روز صدایشان را می شنوند و عشق سر می دهند؛ شمعدانی ها اینگونه عاشق شدند …

    مدت هاست پدر، این قلب تپنده، برای بازگشت به خانه لحظه شماری می کند …

    و اما …

    زمین… لرزید !

    آسمان… غرید !

    پدر، افتاد ؛

    مادر، پیر شد ؛

    کودک، زیر آوار غم ماند …

     

    و دیگر… ماهی ، حوض ، بید، عاشق نشدند …

    پیچک بی قرار دیگر شوق نیافت به دیدن خورشید برود …

    تاک دیگر عشق نبافت

    و شمعدانی ها دیگر عاشق نشدند !

    موضوعات: مناسبت ها, احساسی, دلنوشته ی تسنیم  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-08-23] [ 02:00:00 ب.ظ ]





      هوای دلتنگی...   ...

     

    حال این روزهایم اصلاً تعریفی ندارد 

    سخت به هوایت محتاجم…

    موضوعات: درد دل, احساسی  لینک ثابت



    [یکشنبه 1395-10-05] [ 08:50:00 ق.ظ ]





      یاد تو...   ...

     

    موضوعات: درد دل, مناسبت ها, احساسی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1395-09-29] [ 09:31:00 ق.ظ ]





      عاشقانه برای تو ...   ...


    ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم

    با سرانگشت نسیم آمده بودی به سراغم

    زیر و رو کرد مرا دست نسیمی که خبر داشت

    من خاموش سراپا همه خاکستر داغم                                                              

    بین آغوش تو بگذار بسوزم به جهنم-

    که به آتش بکشد باغ مرا چشم و چراغم

    بیت در بیت بیا پیرهنم باش از آن پس

    آشنا می شود آغوش تو با سبک و سیاقم

    حرف چشمان تو مانند غزل های ملمع *

    واژه در واژه کشیده است از ایران به عراقم

     


    شاعر:سید حمیدرضا برقعی

     

    * شعری که در آن یک مصرع عربی و یک مصرع فارسی و یا یک بیت عربی

    و یک بیت فارسی باشد (فرهنگ فارسی معین).

    پ.ن: این روزهای شاد گوارای شما دوست عزیز و همه شیعیان … اما عشق است دیگر فراموش نمی شود!…

    موضوعات: احساسی, شعر  لینک ثابت



    [شنبه 1395-09-27] [ 11:07:00 ب.ظ ]





    1 2

      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    بارالها...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم ، نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی .... نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی ، باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...
     
     
    چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟